تبلیغات
روزانه های یک زن...... - پنجاه
دوشنبه 29 دی 1393  10:17 ق.ظ

سلاااااام
خوبین  خوشین ؟؟؟؟؟
الحمدلله  ما خوبیم
امروز حال و هوای آسمون شبیه وقتی هست ك میخواد برف بیاد اما چرااااااااا برف نمیباری؟؟؟ هاااان
ابرهارو هم ك دیگه بارو كردن !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
از پنجشنبه بگم ك از اداره رفتم خونه در واقع پیاده روی كردم من پنجشنبه ها صبح و ظهر را حتما پیاده روی میكنم مگر اینكه شوهری بیاد دنبالممم
رسیدم خونه ناهار را با دختری و پسری ك دفعه دومشون بود ناهار میخوردن
دیگه ناهارو خوردیم و شروع كردیم ب جمع و جور كردن خونه و شستن ظرفهااااا و ی چایی گذاشتم ك بخورم و خستگی ام واقعاااا در اومد با این چایی
بعدشم رفتم زیارت اهل قبور و تقریبا نصف فامیلو زیارت كردیم البته زنده هارو هاااا!!!!!!!!!!!!! :)))))))
خواهرمم رفته گلفروشی ك شب یلدای هارو ك داده بود تزیینشون كنن و تحویل بگیره ك مرتب میزنگید چكار میكنید؟؟؟ من چكار كنم ؟؟؟؟؟؟؟؟
اخه بهش گفته بودم شاید من خودم جدا بیام خونتون ك خوب نشد
دیگه اخربارش ك زنگید گفت ك كارت ملی ازم میخواد بابت تحویل سبدها و زنگ زدم شوهرم بیاره برام و با شوهرم میرم ك دیگه خیالم راحت شد البته شوهری گفت سبدهارو میبریم و بر میگردیم خونه و شب میریم :((( ك خوب این امر میسر نشد :))
بعد گلستان شهدا رفتیم با برادرشوهری ی تیكه زمین دیدیم برای ساخت خونه ك خوب جور نشد چون ظهر همون پنجشنبه قولنامه شده بود:((
بعدشم نون خریدیم همراه كنسرو لوبیا و اومدیم خونه با كنسر ماهی خوردیم با مخلفات مث ماست و ترشی....
بعدشم چایی گذاشتمو و اماده شدیم ك بریم خونه بابام
تا رسیدیم همه مشغول آرایش خودشون و عروس بودن ك دیگه ی كم صبر كردیم و بعدش راه افتادیم ب سمت خانه داماد
دیگه خونه داماد پذیرایی شدیم و بزن و بكوب    خدایی خوش گذشت
هرچند عمه خانوم با من لج كرده بود و اعصاب مارو خورد كرده بود ولی اصلا برای من مهم نبود و من درگیرش نبودم  خداراشكر البته دخی عموهااا هم از من شاكی بودن ك مهم نبوووووووووود
دیگه اومدیم خونه و مشغول فیلم دیدن و گپ با شوهری شدیم و بعدشم لالا
جمعه ك ب زور سرو صدای بچه ساعت یازده بیدار شدم و نیمرو خوردیم ی كم جمع و جور كردم بعدش دمپختك با تیكه های مرغ پختم و حدود ساعت سه بود ناهار خوردیم و دوباره خوابیدم تا فردا صبحش خیللللی كسل و خواب آلود بودم خدائیش
عوضش صب شنبه سرحال ساعت شش و نیم بیدار شدم و مشغول اماده كردن خودم و بچه هاشدم نان و پنیر و گردو و بیسكوییت برای دلبندان گذاشتم
تو اداره هم خبر خاصی نبود جز معارفه و تودیع معاون اموزشی مون اونم تو جلسه شورای اداری صب شنبه هاااا
روز خلوت و خوبی بود
ظهر هم با شوهری و دلبندان رفتیم خونه ناهار خوردم و رفتم واتس اپ البته دلبندان نذاشتن بخوابم ك منم همش واتس اپ و بیتالك بودم و با لب تاپ دیگه بعدش چایی گذاشتم
و شام پختم و با دلبندان شام خوردیم  و دلبندان حمام كردم و بعدشم خودم ی دوش ساده گرفتم  و اینقدر سرمام شد ك پهلوهام درد گرفته بود فقط ی پتو كشیدم سرم و لالا

جند باری شوهری صدام زد پاشو بیا فیلم ببین .... ك دیگه خواب بودم
دیروز صبح هم حدود ساعت هفت بود ك بیدار شدم و دلبندانو صداشون كردم صبحها خیلی اذیت میكنن جدیدا حالشو ندارن ولی وقتی هم میگم خوب بخوابین امروز نمیخواد برین مهد دیگه بیدار میشن
دیروز هم همین بازی رو داشتیم دیگه اونقدر علافم كردن ك سرویس اومده بود ما نرفته بودیم دم در رفته بودش و ما بعد كلی معطلی با آژانس رفتیممممم
ظهر هم با شوهری و دلبندان رفتیم خونه و ناهار ك ماكارونی بود را خوردیم و مشغول جمع كردن خونه شدم
ظرف شستم جارو زدم لباس شستم شام هم پلو عدس گذاشتم و سبزی خوردنارو پاك كردم و شستم 
 و قسمت اول سریال ابله رو با دلبندانم دیدم

همسایمون دیروز پیامك داده بود ك بیا بالا كارت دارم!!!!!!!
ك دیگه دم غروب رفتم پیشش هی اصرار میكرد بیا تو ك من نرفتم   خواهان معاشرت و رفت و امده بنده خدااااااا
دیگه بچه هاش اومدن پایین و با دلبندان بازی میكردم گه گداری هم دعواااا
حدود ساعت هشت بود ك شوهری با نون بربری ب دست اومد خونه و نماز خوند و شام خوردیم
من عاشق پلو عدسم با مرغ و مخلفات مث سبزی خوردن با ریحون فراوووون و ماست
آی چسبیدددددد
بعدشم شستن ظرفای شام و نماز و لالا
از كمر درد دیگه نمیتونستم ن بشینم و ن هیچ كاری بكنم پس بهترین درمان خواااااب بود

صبح هم حدود هفت بیدار شدم و پروسه همه روز ك كلنجار و حرص با این بچه هاااااا
بعدشم اداره و كارای روتین

--- جالب بود امروز تو بخش پیك بامدادی میگفت دو تا نوزاد تو بیمارستانهای استان سیستان بلوچستان با هم عوض شدن بعد مدتی چون رنگ پوست یكی از این نوزادها شبیه پدرمادرشون نبوده ، پدرمادره فهمیدن ك این بچه خودشون نیست و شروع ب پرس و جو و حتی طلااااق شدن
 دیگه با فشار زیاد قوه قضائیه بیمارستان قبول كرده ك این دو تا نوزاد اشتباهی جابجا شدن
اون خانواده ك میخواسته بچه 14 ماهه اینارو پس بده دو میلیون تومن خسارت گرفته و تازه راضی هم نمیشده     از عجایب روزگاااار
از بس فیلمشو ساختن تبدیل ب واقعیت شد
آخر فیلم امروز هم برای خودش نكته جالبی داشت

اینم از این چند روزه مث این میمونه ك ی بار سنگین رو دوش ادم سنگینی میكنه وقتی مینویسی اروم میشی!!!!!! :)))))))))))
برف هم داره نم نم !!!!!!!!!!!!! میباره كاش ی برف درست و حسابی بباره
خوش باشین در پناه حق
 تا بعد                                            بااااااااااای


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 29 دی 1393
نظرات()   
   
افزایش بازدید واقعی
سه شنبه 30 دی 1393 01:27 ب.ظ
خیلی راحت میتونی بازدیدت رو افزایش بدی ، فقط کافیه وبلاگت رو توی سایت ما لینک کنی .

با یه تبادل لینک بازدید وبلاگت رو چند برابر کن
مهرناز
دوشنبه 29 دی 1393 10:59 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااام
خوووووووبی؟
مطالب وبت جالب بودن.

اومدم ازت دعوت کنم یه سری هم به وب من بزنی مطمئن باش پشیمون نمیشی
.★/(,"♥♥(".)★★
..★/♥★★/█★★
.★_| |_★._| |_ ★
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
هاست لینوکس