تبلیغات
روزانه های یک زن...... - چهل و هشتم
دوشنبه 22 دی 1393  11:14 ق.ظ

سلاااااااااااااام صبح قشنگ زمستونی من
میدونید دلم هوای اهنگهای مازیار فلاحیو كرده سرعت نتمم افتضاح ك بذارم دانلود بشه
بگذریم
پنج شنبه ك طبق معمول اومدیم سركار و ظهر سمت خونه و استراحت و لالا تا فردا صبحش
جمعه حدود ساعت 10 بیدار شدم و صبحانه خوردیم و مشغول خونه داری و بعدشم زنگیدم ب خواهریا ك امروز عید هست و عصری ك قراره بابا بیاد خونه ما شما هم بیایین دور هم باشین و ك خوب تشریف اوردن همراه با شیرینی تر و منم براشون اش رشته بار گذاشتم از قراری ك با هم گذاشته بودیم
دور همیه خوبی بود خوش گذشت
از دست خواهر عقدی مونم دلشون پر بود كلی پشت سرس غیبت كردن
راستی برای دلبندان هم لباس ب سفارش خودم خریده بودن چون شنبه تو مهدشون جشن تولد داشتن
شنبه صبح خواهرك اومد اینجا و برای دلبندان كادو خریده بود و تحویل مهدشون داده بود البته ب سفارش خودم ك كادوشونم بازی فكری بود منچ و دوز و پازل... از این مدل بازیها
یك شنبه خواهر عقدی مون اومدن اداره پیش من و گفت چرا از من ناراحتین و ......
دیگه تا اخر وقت اداری پیشم بود
نمیدونم والا كدومشون درست میگن ولی داداشمم با هاشون صوبت كرده بوده و در اخر گفته با هم اشتی كنید و خوب باشین با هم ك نظرم منم همین بود چون در اینده حسرت این روزهارو خواهن خورد
بعدشم از اداره رفتیم خونه و ی كمی با شوهری بودیم و بعدشم جمع و جور كردن خونه ك از جمعه ك مهمون داشتم بعدش دیگه ولش كرده بودم ب حال خودش
برای شام هم پلو عدس با برنج شمالی و مرغ گذاشتم
وقتی شوهری از بیرون اومدش محو بوی این برنج شده بود و كلی كیفور شد
بعدشم سریال دیدیم و قهوه خوردیم و میوه
قبل خواب هم ی دوش گرفتم و بعدش لالا
صبحی هم ساعت هفت و ربع با سروصدای پسری از خواب پریدم ك هول هولكی اماده شدیم و امدیم ب سمت مهد و اداره
از اداره بگم ك رییس ب قولش عمل كردو ب من نیرو داد هوراااااااااااا
از ترم دیگه میره دانشگاه اخ جووووووووووون
واقعا ی ترم هم عقب افتادم از تحصیلاتم و هم اینكه كلی دپرس و داغوووووووون شدم
دستت درد نكند رئیس جااااااااااااااااااااااااااان
امروز هم قراره خواهرك بیاد اداره ك هنوز نیومده چون قرار بوده برای لباس پسری كاموا بخره ك الان تماس گرفتم گفتش ك فردا میام
امروز عصر هم شاید بریم دیدن زن دایی مامانم ك بیماری لاعلاج گرفته تا ببینم چطور میشه شوهری رو دنده لج نیفته و نگه نمیخواد بری
خودم ك دوست دارم برم این خانوم مهربونو ببینمش
دیگه هم خبر خاصی نیست جز روزمرگی
ی برف درست و حسابی هم نمیاد دلمون وا بشه پریشبا ی كمی برف اومد ك خوب زیاد موندنی نبود و زودی آب شد
راستی جمعه شب این هفته قراره برای شوهرخواهر عقدیمون شب یلدایی ببریم اگه مشكلی پیش نیاد ایشالاه ما هم بریممممم
فلن تا بعد


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 22 دی 1393
نظرات()   
   
فاطمه
چهارشنبه 1 بهمن 1393 05:22 ب.ظ
سلام
چطو شد رفتید شب یلدایی ببرید؟
میدونی خیلی خوبه آدم دوران نامزدی و عقد خوبی داشته باشه نه مثل من باشه! اصلا هیچی اش سرجای خودش نباشه
پاسخ ریحانه .... : سلام عزیزم
خوب خانواده داماد اورده بودن ما هم باید می بردیم دیگه ینی دقیقا متوجه منظورت نشدم
اره این خواهرم تو دوران عقد خوبی هستند همه چیشون ب موقع هستش البته خانوداه داماد پسر اولشونه كلی ذوق دارن
شاینا
دوشنبه 22 دی 1393 11:51 ق.ظ
عالی بود از امروز طرفدار وبلاگت شدم و میخوام باهات تبادل لینک کنم خوشحال میشم قبول کنی
نازنین
دوشنبه 22 دی 1393 11:48 ق.ظ
سلاااااااااااااااااااااام
خوووووووبی؟
مطالب وبت جالب بودن.

اومدم ازت دعوت کنم یه سری هم به وب من بزنی مطمئن باش پشیمون نمیشی
.★/(,"♥♥(".)★★
..★/♥★★/█★★
.★_| |_★._| |_ ★
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
هاست لینوکس