تبلیغات
روزانه های یک زن...... - چهل و هفتم
چهارشنبه 17 دی 1393  01:34 ب.ظ

سلااااام دوستااااان  من آمدم بالاخره
پیشاپیش عیدتون مبارك باشه  ایشالاه شادی زیاد بیاد دورتون   غم دور بشه از دلتون       ایشالااااه
از احوال ما ك خواسته باشید بدانید و ان اینكه در بستر بیماری فتاده بودیم و انقدر با این بیماری پشتك وارو زدیم ك دیگر خودش از رو رفت و مارا با تنی رنجور رها كرد
اری درست متوجه شدید ما این ویروس ك مال الودگی آب و هوا هستو گرفته بودیم و خانوادگی در بستر بیماری افتادیمممم
اواخر هفته گذشته ك پسری بیمار گشتندی و تب و لرز و آبریزش و حالت تهوع تا اینكه پنجشنبه شب هم دختری تب كردندی و موقع خواب بنده و شوهری هم لرز كردیمی
هر چ قدر پتوووو میانداختیمی افاقه نمیكردی
یادش بخیر قدیما بابام ب این وضعیت میگفت مث این میمونه ك هی پتو میندازن روی من  و دست اخر هم یك نفر یك ظرف اب یخ میریزه روی آدم
ی شب جمعه ای بودا   خودمون تازه مریض شده بودیم بچه هاهم ك مریض بودن پسری یا میگفت گوشم  یا میگفت لرز دارم
دختری هم تهوع داشت و تنش داغ داغ بود
روز جمعه هر كدوممون ی طرفی فتاده بودیم دیگه ساعت یازده بود زوركی ی صبحانه اماده كردم خودم ك نتونستم بخورم بچه ها هم ب اجبار من میخوردن و بعدش دوباره از حال رفتیم
شب شنبه هم قرار بود برای خواهری شب یلدایی بیارن ك مانتونستیم تشریف ببریم و همه نگران و عصبااااانی ك چرا خواهر بزرگ عروس نیستتتتت؟؟؟؟؟
شنبه هم من زوركی اومدم اداره ولی اصلا حال نداشتم صدامم خروسكی شده بود زانوهامم درد میكرد و دلم هیچی نمیخواست بخورم تا خواهرك اومد ی سری بهم زد برام ابمیوه خرید و برای ناهارمونم كوبیده
رسیدم خونه دو تا لقمه ناهار خوردم و از سردرد خزیدم زیر پتو تا شب
مرتب یا گوشیم میزنگید یا در واحدمون میزدن و منم تنها تو خونه اصلا نمیتونستم خودمو از جا بكنم تا شوهری اومد و برای من پسته و ابمیوه خریده و میوه خریده بود ی كمیشو خوردم و دوباره خوابیدم    یك سردرد بدی بودا  خدا نصیب دشمن ادم حتی نكنه والاااااا

یك شنبه بهتر بودم برای ناهارمون گوشت و جگر گوسفندی خریدیم و شوهری كبابشون كرد و خوردیم بهتر شدیم خداراشكر شبش هم ب همین منوال گذشت
دیگه صبح دوشنبه سرحال بودم نسبتاااا
این از وضعیت مزاجی مون
وضعیت روحیمون ك داغووووووووون مخصوصا تو محیط كااااااار بعد فاااامیل و بعد همساااایه
بعلللله
اداره
اره نیرویی رو ك من سه ماه روش كار كردم بیاد پیش من  رو برده بودن ی قسمت دیگه منم روز دوشنبه دیگه كارد ب استخونم رسیده بود و همش فكر میكردم چرا اینكارو كردن و اشكااام سرازیر میشد دیگه پیش خودم فكر كردم حرف زدن فایده نداره وقت عمل هست پس استعفامو نوشتم و سه شنبه گذاشتم برای رئیس
تا ب دست رییس رسید صدام كرد و منم منتظر و اماده انفجار
  خلاصه هرچی خواستمو و تو دلم مونده بودو بهشون گفتم و دست اخرم گفتم از این ب بعد ب خودم حق هرگونه عكس العمل شدیدیو میدهممممم

ك رییس گفت س چار روز صبر كنم خودم ی فكری میكنم ك هم ب نفع مدیریت باشه هم ب نفع شمااااااااااا
فامیل
عمع خانوممون زنگیدن ك چرا نیومدی شب یلدای خواهرت؟؟؟؟ همه حرف میزدن ب من ك نكنه قهری ؟؟؟؟ اصلا چرا تو ب من زنگ نمیزنی؟؟؟؟
ك منم گفتم عمه جااااان مریض بودم دم مرگ بودم عوض احوالپرسیتونه ك دیگه ارووووم شد و ....
قراره ما هم شب یلدایی دامادو جمعه هفته اینده ببریم

همسایه
حالا تو این گیر و دار همسایه خانوم هم هی میموده دم در واحدمونو میزده و منم مریض درو باز نكردم براش
دیگه پیامك داده ك قهری چرا درو باز نمیكنی؟؟؟؟؟ منم نوشتم ك مریضممممم بهتر شدم میام پیشت
دوباره امروز پیام داده ك من هروقت میاییییی در خونمون احترام میذارم درو برات باز میكنم اما تو نه !!!! باشه هرجور راحتی خدافظ   خخخخخخخخخخ
حالا نگو این خانوم ی كاری تو اداره ما داره میخواد من براش انجااام بدم   و دریغ از ی احوال پرسی  
فعلا  خوبم سر حالم  دلم خیلی برای اینجا و دوستان جدید و گلم تنگ شده بود   پسری هم خوبه فقط سرفه میكنه    دختری و شوهری هم خوب شدن     شكر خدااااااااا
فلن تا بعد بوووووووووووووووووووووووووس


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 17 دی 1393
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
هاست لینوکس