تبلیغات
روزانه های یک زن...... - نود و سه
سه شنبه 7 شهریور 1396  11:48 ق.ظ

سلام
نیمروز تابستونیتون ب خیر
چند روز تب وبلاگ نویسی دارم ولی نمیدونم چرا نمیشه بیام بنویسم
یا پیش خودم میگم چی بنویسم خوب
بالاخره باید ی جایی سر رشته را پیدا کنم و تقریبا هر روز تو همون فاز بنویسم دیگه
از اونجاییکه من ادم خاطره بازی هستم دوست دارم بنویسم و در اینده بیام حال این روزامو بخو.نم و ببینم چطوری بودم  و چطوری گذشت

وقتاییکه ک تی وی مخصوصا شبکه آیفیلم فیلمای قدیمی را نشون میده ک مربوط به دهه هفتاد یا اوایل هشتاد میشه
بنده معمولا یا خیللللی از اتفاقات همزمان با ان سریال در سالهای دور زیاااااادی شارژ میشم یا دپررررررررس در حد لالیگاااااا

یادش بخیررررر
زمان مجردی ، اوج جوونی و غرور، اوج خیالبافی های بکررررررر و عاااااالی وووووووووو

مثلان الان ک حدود ساعت دوازده شب سریال خانه ما پخش میشه من پررررررررررت میشم ب اون سالها
ک مامانم زنده بودن و ما خواهر برادرا همه توخونه
صبح ک بابا میرفت در مغازه ما یا خواب بودیم یا می رفتیم کلاس و درس و مدرسه یا من وقتی دیگه درسم تموم شد تو خونه بودم و ی قالیچه برای خودم میبافتم و مرتب رادیو جوان را گوش میکردم صبحها هوش مشرقی .و شبها شب بخیر دانشمندش منو اساس مجذووب خودشون کرده بودن ی وقتا هم نوار کاست
حامی خیلی تو بورس بود اون روزهااااا و ی وقتا هم ترانه های غیر مجاااااز
ولی تا قبل اومدن بابا ضبط خاموش میشد و. دوباره بعد رفتنشون

هیییییییییی یااااادش بخیر
خوش بودیم و قدر ندونستیم


--------------
دیروز حدود هشت و نیم صب شوهری دو تا بچه ها رو روونه اداره کرد و خودشم رفت سر کااااااارش
تا دو تاییشونو دیدم خونم ب جوش اومد آخه خیلللللللللی شیطونی میکنن . منم ارباب رجوع زیاد دارم و الباقی ماجرااااااااااااا

دختری را با  ی دوستام فرستادمش بره کانون و پسررررررر ی را ، واااااای دیونم کرد نیم ساعت تبلت بازی کرد بعدشم نمونه سوالات کلاس اولو براش گرفتم و گفتم میری بدون هیچ سوالی خودت حلشون میکنی ولی مگه گوش کرد . دائم میومد میپرسید مامانیییییی........
از بودنشون عصبانی نیستما از اینکه بی موقع میان سوال میپرسن عصبی میشم
مثلن دارم کار ارباب جوعو حل و فصل میکنم میاد ی ریز مامانیییییی مامانی . هرچی هم تذکر میدم اخم میکنم ن بابا ول کن نیستن
منم بعد رفتن ارباب رجوع اساسی تشر میزنم ولی مگه ب خرجشون میره وااااااااای

کم کم ساعت یازده عموشون اومد اداره  و خوشبختانه پسری را برد و دختری را حدود ی ساعت بعدش اورد اداه
بازم دختری بهترررره خدائیش
تا دو نیم اداره بودیم و بعد مادر دختری رفتیم ب سمت فلافل فروشی نزدیک اداره
سه تا خریدیم و بردیم تو پارک سهم خودمونو خوردیم و برای شوهری گذاشتیم ببریم خونه
چون اوشون اون موقع خواتب تشریف داشتن
دیگه حدود 4 رسیدیم خونه خسته و هلاک چون از پارک تا خونه را هم حدود ی ربع پیاده روی کرده بودیم
دیگه من ک سریع تعویض لباس و لالا و بر عکس هر روز خوابم نمیبرد تا دیگه 5 پاشدم و چایی گذاشتم و یک یاز البومای شکیلا را پلی کردم
کم کم شوهری بیدار شد ناهارشو خورد و چایی و نشستیم ب تماشای قسمت دهم شهرزاد

دلم برای قباد می سوزه
کاش شهرزاد میموند برای قباد

بعدشم شوهری رفت بیرون و منم افتادم ب جون خونه
ظرفها از شب قبل مونده بودن و بعدشم جارو و گردگیری و دیگه نشد تی بکشم
برای شام هم لوبیا پلو گذاشتم
بچه هام داخل کوچه با بچه های همسایه مشغول بازی بودن


سر شب نمازمو خوندمو و منتظر اماده شدن شام
تا سفره را پهن کردیم شوهری هم رسید

سریال گمشدگان را دیدیم
ی بخشهایی از این سریال از فیلم یا داستان من پیش از تو کپی برداری شده !!!!!!!! ک باعث تاسفه واقعن
مث فیلم حضرت یوسف ک از کتاب سینوهه کپی برداری شده بود

من زیاد کتاب نخوندم و حوصله خوندشو هم ندارم و لی این دو تا کتابو خوندم

حالا میفهمم چرا جماعت کتابخون زیاد اهل فیلم دیدن نیستن
البته خیلی علاقه بخوندن کتاب دارم و لی واقعن فرصتشو نداررررم متاسفانه
چرا که کتاب روونتر و بهترررررر همه چیو میگه و آدم راحتتتر تو موقعیتش قرار میگیره
اما فیلم موقعیتها ب ادم تحمیل میشه
البته این نظر منه
 دیگه بعدشم عشقولانه  و لالا


دیشب شوهری میخواست ی برنامه بچینیم برای اخر هفته برریم تفریح یا اینکه ی هفته بریم مسافرت شمال با خواهرشو و فک فامیلش
سال گذشته هم باهاشون رفتیم ولی زیاد با هم هماهنگ نبودیم
ینی اونا زودتر رفته بودنوو و یلا گرفته بودن دیگه ما ک رسیدیم جااااا نبود
حالا امسال گفتن اگه میاین بیاین تا باهم بریمو .../
ک شوهری میگفت من بهشون گفتم پول ندارم
من بهش گفتم ب خواهرت بگو خرج مارو بدن ما عید، عیدیو ک گرفتیم بهشون میدیم
ک شوهری گفت اونا خودشونم گفتن ما پول نداریم
منم گفتم غللللط کرد و ..........

فعلن ک ب نتیجه ای نرسیدیم


این روزا محل کارم خیلی شلوغه البته من کمتر در معرض این شلوغیم
قبل شهریور تو ادارمون همه مگس میپروندنا اما با ی بخشنامه جذب نیرو شده محشرررررررررر
این همه علم پیشرفت کرده من نمیدونم چرا همه چی دستیه واقعن
بابا ی سامانه تعریف میکردین و این همه شلوغ بازیا و اذیت شدن هم نداشت
برای 25 تا نیرو شاید حدود 500 تا تو سه روز اول ثبت نام شدن
با اینکه شرایط خاصی داره ولی اینا دارن از همه مدارک میگیرن و البته ی مقدار جزیی پول ک همه و همه همون پوله... متاسفانه

من قبلنا شنیده بودم اول نیروها جذب میشن بعد ازمون استخدامی برگزار میشه
ولی الانه دارم با چشمای خودم میبینم

ی فرم امتیاز بندی دادن و فقط ی عده خاصی این امتیازاتو دارن تو بهترین حالتش
مثلن رشته مرتبط فلان امتیاز
بومی بودن فلان امتیاز و غیره
خوب بابا بیاین بگین ما فقط فلان و فلان و فلان رشته را میخوایم و بومی باشن و از این جور موارد
ن ک ازاد بذارین همه هجوم بیارن

ی عده فقط این وسط لهههههههه میشن
همه راه دور زدن را خوووووووووب دارن یاد میگیرن البته ب لطف بعضیاااا با اون سابقه درخشانشون در گذشته
خدایا رحممون کن

این ازدواج بهاره رهنما عجب چیزی شده ها
با دوستم میحرفیدیم ک از ی مناظری ایشون کار درستی کرده
عرفی شرعی و همه چیزش درسته
گنااااااه ک نکرده
کاش همه هم وقتی ب بن بست میرسیدن بدون هیچ  خیانتی جدا میشدن و .....
ولی فعلن برای خیلیها این ی تابو هستش ک کاش میشکست
شاید ارامش ب جامعه بر میگشت واقعن
سال گذشته دو تا از همکارای ما با وجود خانواده عاااااااااشق هم شدن و آخرش فک میکنید چی شد؟؟؟؟
آبروریزی ک یکیشون از اداره مث ...... پرت کردن بیرون متاسفانه
.
.
.


خیلی طولانی شد این پست بعد ی ماه و اندی
ایشالا کم کم بنویسم و رشته کلام بیاد دستم و در هم بر هم نباشه اینقدرررر

فعلا
یا حق


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 7 شهریور 1396
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
هاست لینوکس