تبلیغات
روزانه های یک زن...... - هشتاد و شش
دوشنبه 3 آبان 1395  10:24 ق.ظ

سلام
روز بخیر
روز پاییزی بخیر
بالاخره دیروز پاییز خودشو ب ما هم نشون داد
ی نم بارون و هوای سرد ک من حدود ساعت سه بعدازظهر ک داشتم میرفتم ب سمت خونه
از شدت باد سردم شد و دیشب هم دخترم ی کم حالت سرماخوردگی داشت ک خداراشکر در نطفه خفه شد و سرما نخورد

پریروز ک پست قبل را نوشتم همکارام توی کارگاه شخصیت شناسی بودن و من هم ارباب رجوع داشتم هم اینکه حوصله همکار بغل دستیمو نداشتم
خلاصه برگشتم محل کارم و اون پست را گذاشتم
با دلی پر اندوه رفتم خونه  و یادم نیست چی شد و چی خوردم
فقط یادم عصرش آخرین قسمت سریال آسپرین را دیدم  ک معما همچنان ادامه دارد و نصف و نیمه فصل اولو تموم کردن

دیروز توی مدرسه پسرم جلسه بود برای مادرای کلاس اول ک موفق شدم برم جلسه
معلمش بچه هارا خیلی دوست داره و می گفت بچه های کلاس اول خیلی پاکن
تو هر جمله اش می گفت بچه ها خوبن و بهتر میشن
امیرعلی خطش زیاد جالب نبود البته نظر من اینه
ی چیز دیگه هم ک هست این آقا معلم ب بچه ها تکلیف شب نمیگه
ک ب پیشنهاد ی مادرا و حمایت ما بقی قرار شد حتما تکلیف بده ب چه ها ک هم تو خونه زیادی بیکار نباشن و دستشون راه بیفته اصطلاحا
ک خوشبختانه دیروز دیدیم س خط بهشون تکلیف داده
در کل جلسه امیدوار کننده ای بود 

هنگام برگشت از مدرسه پسرم ی سری رفتم هدیه سرا و برای خودم ی جا شمعی خریدم و شمع وارمر و اسانس عطر اپن
برای دخترم هم از لوازم آرایشی ، تل و گل سر خریدم
از شیرینی فروشی هم شیرینی و شکلات مخصوص خودمو

خلاصه اومدم اداره و کار بود ک تلنبار شده بود و تا ساعت سه دستم بند بود

حدود سه و نیم خسته رسیدم خونه ک طبق معمول با استقبال بچه هام  روبرو  شدم
 از شیرینی ها بهشون دادم و آبگوشت شب قبل را گذاشتم گرم بشه و ناهار خوردیم و بعدش هم فیلم سایه روشن را دیدم

سراغ همسرم هم نرفتم ک طبق معمول تو اتاق مشغول خوندن درس برای امتحان وکالتش بود

کم کم خودش اومد تو حال نماز خوند و با بچه ها بازی کرد و سر ب سرم میذاشت
واقعیتش اینه ک من اصلن حوصله اشو  ندارم  و حتی بهش گفتم اگه تو صد سال هم توی این خونه نباشی من ی نفر حتی ب خودم اجازه نمیدم بهت زنگ بزنم

واقعا چرا اینجوری شده زندگی من؟؟؟ علتشو خودمم نمیدونم

ی روز ی دوستای مجردم میگفت ما مجردا تو زندگیمون سردر گمیم ولی شما متاهلها تکلیفتون مشخصه
آخه ب چ قیمتی ب قیمت تباه شدن زندگی چند نفر

خلاصه دیشب ب اصرار همسر رفتیم خیابون و برای شام کباب خریدیم بیشتر ب خاطر دخترم ک حالش خوب نبود

بعدش هم ب اصرار همسر ....
ک سر حقوق من و اینکه حقوق برای من نمیمونه پس حق ماهیانه من چی میشه دعوامون شد و اشکام سرازیر شد و .... زجر کشیدن من ب علت بی میلی

همسرم بعضی چیزهارا نمیفهمه و نمیخواد بفهمه
فکر میکنه من پول پس انداز دارم در صورتیکه دریغ از ی ریال متاسفانه

دیشب از خدا خواستم منو از این باتلاق بی پولی نجات بده و از خواستم اگه صلاح میدونه شر این مردو از زندگیم کم کنه
خودم باشم با این دو تا بچه
ن ناله باشه و ن تحقیر و ن ......
دیشب خیلی غصه خوردم و اشک ریختم و الان با چشمای پف کرده نشستم پشت میزم
تا ببینیم از خدا چی میاد

البته این را هم در نظر دارم ک شاید من زیاده خواه یا ناشکرم ولی بعضی وقتا واقعا نمیشه
چرا جای شکر خیلی چیزا باقی هست
من راضیم ب مصلحت خداوند و واقعا بهش ایمان و اعتقاد دارم و فقط از خودش میخوام هر چی ک باشه

می خوام ی تصمیم کلی برای زندگیم بگیرم
ک کمتر غصه بخورم و سرم گرم باشه
کلن دنیای من ی دنیای فانتزی هست
عاشق زندگی کردن و خونه داری هستم
عاشق بچه هامم
دوستدارم تو زندگیم و کارم نظم باشه
سرکارم مرتب و منظم باشم

ولی خوب گاهی اوقات اون ته قلبم جای ی چیزایی خالیه
مخصوصا وقتی یاد گذشته ها میفتم و یا روابط عشاق را می بینم

من هیچوقت عشق را تجربه نکردم هیچوقت
ب خاطر همینم عشقو باور ندارم مخصوصن از طرف آقایون

برم دیگه
کلی کار مونده ک باید انجام بشه

خدایا توکل ب خودت منو رها نکن و محکم منو در آغوشت مادرانه ات بگیر و نوازشم کن تا آسوده باشم و بتونم ب زندگیم ادامه بدهم می دونم هوامو داری  خدایا شکرت ک هستی شکرررررررررررت خدا جووووووووونم


تا بعد





  • آخرین ویرایش:دوشنبه 3 آبان 1395
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
هاست لینوکس