تبلیغات
روزانه های یک زن...... - هشتاد و سه
یکشنبه 25 مهر 1395  10:43 ق.ظ

سلام
هم دیروز می خواستم بنویسم و هم امروز ولی حسش نیست
حالا شروع می کنم و مینویسم
تا ببینم ب کجا می رسیم

* پنج شنبه ک سرکار بودم ، تقریبا آخر وقت بودش ک رفتم خیابون
ما بقی وسایل کلاس هنر امیر علی را گرفتم + ماژیک برای نسترن و ی دفترنقاشی برای امیر علی  و همین دفتر شب تو خونه غوغا ب پا کرد ک نسترن می گفت چرا برای من نخریدی و گریه هاااااااا
ی سری هم رفتم پلاسکو و خرت و پرت برای آشپزخانه خریدم البته رنگی رنگی
این روزا رنگی رنگی مد شده و در صورتیکه قبلنها سعی می کردم ست باشن و حالا برعکس
ی سری هم ب لوازم آرایشی رفتم و برای خودم مام و ریمل خریدم و ی ژل موی کتیرا برای موهای همه همون مخصوصا بچه ها
برگشتن هم برای خودم و بچه ها چندتا دونه رولت خامه ای خریدم و کاکائو

 برگشتم سرکار و ادامه کار و تحمل سرو صدای دلر ک از طبقه بالا میومد و صدا به صدا نمیرسید
دیگه ساعت یک و نیم شد و جمع و جور کردیم و با همکارم تاختیم به سمت خانه

ناهار از نذری های روز قبل داشتیم و ک من ترجیح دادم قورمه سبزی و برنجشو گرم کنم و خوردم و دراز کشیدم

ساعت تقریبا 4 بود ک بچه ها و شوهری صدام میکردن ک بلند شو بریم خیابون
بالاجبار از خواب بیدار شدم و رفتیم بیرون
اول زیارت اهل قبور برای پدر و مادر شوهرم و بعدش هم مادر خودم
ی سری هم خونه بابام زدیم ک دوتا خواهر آخریا بودن و داشتم شام ، کباب شامی آماده می کردن
منم با انگور از خودم پذیرایی کردم و سریع برگشتیم چون ماشین خراب بود و ممکن بود تو را بمونیم

برگشتنی ی سری هم رفتیم هایپر
ی سری خرت و پرت خریدیم برای خونه  و برگشتیم تو شهر ی مقدار هم میوه خردیم

ماشین دم مغازه میوه فروشی خاموش شد  و ......
ی کم هلش دادیم تا شانسمون ب شیب رسیدیم و ماشین روشن شد
دیگه الفرار ب سمت خونه

شام هم تن ماهی و لوبیا و قارچ خوردیم و ی کم جمع جور کرده و لالا

**جمعه حدود ساعت نه و نیم بیدار شدم و چایی گذاشتم و ناشتایی با بچه ها خوردیم

بچه ها و خودم حمام کردیم و لباس شستم و برای ناهار جوجه گذاشتم و بعد ناهار ظهر جمعه قلیون بلوبری چاق کردم برای خودم
ک طبق معمول چون تو اتاق بودم و فضای باز نبود حالم بد شد و ی کم دراز کشیدم تا بهتر شدم

برای شام تصمیم داشتیم فسنجون درست کنیم ک خوب گردو کم داشتیم
پسر خواهرشوهرم برامون خرید و آورد و ما هم برای شام دعوتشو گرفتیم

ک خداراشکر هم خوب جا افتاد و خوشمزززززه شده بود
بعد از رفتن پسرخواهر شوهر  جمع و جور کردیم و لالا

***صبح شنبه ساعت شش و نیم ب زور از خواب بیدار شدم و سماور روشن کردم و اتو کشیدن لباس بچه ها
خلاصه تا آماده شدن چایی ، اتو کشیدن فرم بچه ها و مقنعه خودم انجام شد

ناشتایی خوردیم و پیش ب سوی مدرسه ، محل کار و پیش دبستانی

دیروز هم سرکار بودم و ظهر رفتم ی پالت برای امیر علی خریدم و ی دفتر نقاشی برای نسترن و دو تا نون بربری

دو نیم خسته و کوفته رسیدم خونه ، از شام شب قبل فقط خورش فسنجون مونده بود و برنج نبود
دیگه خورش را برای خودم و شوهری گرم کردم و برای نسترن ی تخم مرغ تو روغن پختم و پسری هم شنبه ها چون کلاس فوق برنامه داره ناهار بهشون میدن

بعد ناهار ی کم دراز کشیدم
ساعت 5 یهو از خواب بیدار شدم دیدم شوهری رفته سر کار و بچه ها تی وی برنامه کودک می بینن

ی کم جمع و جور کردم و گوشت گذاشتم بیرون ک چرخش کنم برای ماکارونی

شوهری حدود ساعت هشت بود اومد خونه با چندتا نون بربری و ی دفتر نقاشی برای نسترن و دو تا کتاب رنگ آمیزی و قصه و سی دی
ن ب وقتی ک این دختر دفتر نقاشی نداشت نه ب حالا ک دوتا دوتا داره
 چایی و شام خوردیم و تی وی و مابقی کارهای خونه

حدود ساعت ده ی دوش گرفتم و قسمت اول معمای شاه را دیدم و آخراش دیگه خواب خواب بودم

تو خواب هم چندبار از سرما بیدار شدم ولی حالشو نداشتم پتو کلفتتر و بهتر بیارم برای خودم

****صبح هم حدود شش و نیم بیدار شدم چای گذاشتم و طبق معمول هر روز صبح


و الانم ک داره صدای موذن و التماس دعای خیر
 تا بعد
بااااای


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 25 مهر 1395
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
هاست لینوکس