تبلیغات
روزانه های یک زن...... - هفتاد و پنج
دوشنبه 4 آبان 1394  08:54 ق.ظ

سلام ب صبح دوشنبه من
خیللللللللللی کار دارما ولی حالشو ندااااااااااارم
دلم میخواد فقط بشینم وبلاگ بخونم و مطالب جدید در مورد مد ، روزگار و سیاست و .....
برم خونه زندگی کنم ، بشور بپز بساب ، قهوه ترک بخورم، درسامو بخونم  تمرینای درسهای معادلات دیفرنسیل مدار منطقی و ... را حل کنم
 کمک دلبندان دفتر فعالیتشونو تکمیل کنم
 سریال کیمیا رو ببینم فیلمای خانوادگی رو ببینم
استراحت کنم
ب خودم برسم
خرید کنم تو مراکز خرید
مسافرت برم
دیگه ..............
اما حیف ک دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
ک باید اومد کار و کار کرد  خوب اینم خوبه خدارا شکر

از زندگیم ک بنویسم
صبحها دیگه تا ساعت شش و نیم بشه با دلبندان از خواب بیدار شدیم
صبحانه را اماده میکنم و میشینیم سر میز و همرا با تماشای برنامه کودک، صبحانه میخوریم
بعد دلبندانم فرمهای مهدشونو می پوشن خدارا شکر مستقل شدند خودشون لباساشونو می پوشن وقتی از مهد بر میگردند داخل کمدشون آویزون میکنن کفشاشونو میذارن جا کفشی و ظرف غذاهاشون میذارن رو کانتر آشپزخانه
دیگه ناهار میخورن و استراحت میکنن تا مامان برسه خونه

از صبح ها ک بگم
با سرویس میام اداره و بچه ها میرن مهد، با انگیززززه امسال میرن مهدشون
دفتر ثبت فعالیتشونو دیروز تحویل گرفتم و دیشب مهر ماه رو ب کمک هم دیگه تکمیل کردیم

شوهری این هفته امتحان قضاوت داره
کاش ی نتیجه مطلوبی بگیره
بلکممم از زندگیمون سر در بیاریم
خیالم بابت آینده بچه هام  راحت بشه
خدایا کمکش کن
خودت ک میدونی داره تلاششو میکنه کمکش کن خوااااااااااهشااااا آمیــــــن

از تاسوعا عاشورای امسال ک بنویسم
عصر پنجشنبه پسری با عموش رفت خونشون و دختری هم با اون یکی عموش رفت و من و شوهری تنها بودیم خونه و جایی هم نرفتیم
برای شب چلو خورش قیمه با مرغ پختم و خوشمزه شده بود ؛ با قسمت رون مرغ پختم اونم تو  زودپز
روغن انداخته بود و با رب خونگی ی طعم خوبی داشت با سیب زمینی سرخ کرده و کف قابلمه ته دیگ سیب زمینی خلال شده گذاشتم  خلاصه خوشمزه شده بود
جمعه خونه بودم تا ظهر و بعد ازظهر با یک ظرف خرما میخواستم برم سرخاک پدر شوهر و مادر شوهرم ک دسته های زنجیر زنی وارد گلستان شهدا شده بودن و نشد منم ظرف خرما رو گذاشتم رو مزار ی سید بزرگوار ک مردم و من خیلی بهش اعتقاد داریم و همچنین پدر شوهر مادرشوهرمم در زمان حیاتشون بهش اعتقاد داشتن ایشالاه هر سه تاشون بهره کافی و وافی ببرن ازش

اخرای مراسم بود ک دختری رو دیدمش با دختر عموش دیگه با هم رفتیم خونه ک شب بریم محله بابام اینا
شب هم آماده شدیم و سر سفره شام رسیدیم محله بابام
ی کم موندیم تو حسینیه بعد شام و همراه دسته زنجیرزنی رفتیم مصلای نماز جمعه شهرمون
شلوغ بود و عااااالی
بعدش رفتیم خونه بابام چایی تازه دم خوردیم با خواهریا و برادرم و دخی خواهرم  و ی کم بعدش  شوهری اومد دنبالمون و برگشتیم خونه

روز عاشورا هم حدود ساعت یازده بودش ک رفتیم برای دسته های زنجیر زنی با دختری و بعدش ناهار
دوبار تو صف ناهار ایستادیم ی بارش را برای خودمون ی بارش رو هم برای شوهری
خسته و کوفته از درد شدید کمر ساعت دو رسیدیم خونه و تا ساعت چهار استراحت کردیم ک با صدای زنگ حیاط ک پسری برگشته بود خونه از خواب بیدار شدیم
چایی خوردیم و با پسری صوبت کردم و کم کم فرستادمشون حمام و خودم از ساعت شش عصر تا 12 شب مشغول تمیز کردن هال و اشپزخونه شدم و دستشوییو حمام را هم سابیدم در حد برق انداز ب قول پسری میگه مامان برق انداز شد ینی دیگه از کت و کول افتادم
ساعت 12 ی دوش سرپایی گرفتم  و رفتم لالا
صبح یکشنبه هم ساعت شش با الارم گوشی بیدار شدم
صبحانه خوردیم و اومدیم ب سمت اداره و رفتند مهدشون بچه ها رو میگم
ساعت هشت  نیم هم رفتم کلاس دانشگاه دومین جلسه مدار منطقی بود ک من جلسه اولم بود ک میرفتم
درس جذاب و جالبی هستش فقط باید تمرین کنی تا یادت نره ولی یادگرفتنش راحته خدارا شکر
ساعت یازده بود ک برگشتم اداره و مشغول کارام شدم و در همین حین گزارش کار آزمایشگاه رو هم تایپ میکردم
دوباره ساعت دو نیم رفتم دانشگاه  برای آزمایشگاه فیزیک 2
تا سه و نیم دانشگاه بودم و بعدش هم پیاده راه افتادم برای خودم تو حال و هوای خودم
از شدت گرسنگی ب زور خودمو ب ی بستنی فروشی رسوندم و آب هویج بستنی همراه شیرینی دانمارکی خوردم
و بعدش هم رفتم ب سمت پاساژ برای تحویل گرفتم دفاتر ثبت فعالیتهای بچه ها
دیگه خسته و کوفته چهار و نیم رسیدم خونه
چایی خوردم و ناهارمم خوردم و آبگوشت بار گذشتم  و رفتم خوابیدم
ساعت شش بود ک شوهری اومد بیدارم میکرد ولی من همچنان خوابم می برد تا ساعت هفت و نیم بیدار شدم و رفتیم خیابون
سر درد بدی هم داشتم ولی ب اصرار شوهری رفتیم خیابون و من سفارش بستنی قیفی دادم
من و دختری بستنی قیفی خوردیم و شوهری و پسرمم هم بستنی نونی سنتی
ی کم تابیدیم تو خیابون و با شوهری صوبت کردیم و ساعت نه بعد از خریدنون و بیسکوییت و بادوم زمینی رسیدیم خونه
من آبگوشتو رب زدم گذاشتم مزه دار بشه و بعد سفره را پهن کردیم و آبگوشوتو زدیم تو رگ
واقعا خوشمزه شده بود
چون دنبه و چربی زیاد داشت رب هم رب خونگی بودش
همزمان سریال کیمیا رو هم تماشا میکردیم
بعدش کمکمک جمع و جور کردیم و ظرفارو شستم و رفتم سراغ درسام
ی کم تمرین حل کردم  و تو واتس آپ هم پیام میذاشتم برای دخی های فامیل و گروه دوستام
بعد ی ساعت دیگه چسبیدم ب درس خوندن و حدود ساعت دو و نیم خوابیدم و صب حدود ساعت ششو بیست دقیقه بیدار شدم و چایی گذاشتم و دلبندانو بیدارشون کردم و هفت و بیست دقیقه از خونه زدیم بیرون

تو برنامه تغذیه امروزشون شیر و خرما و کره مربا و میوه فصل هستش
دیشب شیر گیرمون نیومد ک بخریم
منم صبحی دم ادراه سرویس شونو نگه داشتم براشون شیر و کلوچه خریدم و پولمو خورد کردم کرایه سرویس شونو رو هم حساب کردم
دختری ن خرما میخوره ن کره مربا براش لقمه نون و پنیر گذاشتم
پسری کره مربا میخوره ولی خرما نه
تاالان نشده بهشون بفهمونم ک خرما خیلی مقوی هست
اما شیر  رو میخورن خداراشکر

خوب تعریفیا بسه برم سر کارام
کارا انجام بدم  ک خیلی کار عقب افتاده دارم

تا بعد در پناه حضرت حق سالم و سلامت باشید
باااااااااااااااای


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 4 آبان 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.
هاست لینوکس