تبلیغات
روزانه های یک زن......
سه شنبه 14 شهریور 1396  08:59 ق.ظ

سلام صبح روز سه شنبه من
امروز از اول صب تصمیم گرفتم قبل از اینکه بیام محل کارم اول صبحی برم بازار روز و میوه بخرم ک از شانس من اون میوه فروشیه ک من هر هفته ازش میوه میخریدم نیومده بود ینی تو راه بودا ولس ظاهرا ماشینش خراب شده بود دیگه من هفت و نیم راه افتادم ب سمت اداره و محل کارم حالا اگه بشه ظهر برم

از دو روز پیش دوباره کتاب معجزه شکرگزاری را شروع کردم با خوندن و انجام تمریناتش ارامش پیدا میکنم و مثبت اندیش میشم خدایی
از قبل عید هم ی بار این کتاب را خونده بودم و تاثیراتشو تو زندگیم حس کرده بودم تا اینکه دوباره گفتم  برم تو فازش و ایشالا نتیج درخشانش
ی کتاب دیگه ای را هم دارم میخونم ب نام بنویس تا اتفاق بیفتد ک اونم جالبه برام

چیزی ب ذهنم نمیرسه جز اینکه دوست دارم کارم درست بشه پستم درسا بشه
راستی ایشالا فردا میخوام برم دانشگاه جهت تسویه حساب و اخذ مدرکم تا بیارم ببینم چی پیش میاد
توکل ب خدای بزرگ


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 14 شهریور 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 7 شهریور 1396  10:48 ق.ظ

سلام
نیمروز تابستونیتون ب خیر
چند روز تب وبلاگ نویسی دارم ولی نمیدونم چرا نمیشه بیام بنویسم
یا پیش خودم میگم چی بنویسم خوب
بالاخره باید ی جایی سر رشته را پیدا کنم و تقریبا هر روز تو همون فاز بنویسم دیگه
از اونجاییکه من ادم خاطره بازی هستم دوست دارم بنویسم و در اینده بیام حال این روزامو بخو.نم و ببینم چطوری بودم  و چطوری گذشت

وقتاییکه ک تی وی مخصوصا شبکه آیفیلم فیلمای قدیمی را نشون میده ک مربوط به دهه هفتاد یا اوایل هشتاد میشه
بنده معمولا یا خیللللی از اتفاقات همزمان با ان سریال در سالهای دور زیاااااادی شارژ میشم یا دپررررررررس در حد لالیگاااااا

یادش بخیررررر
زمان مجردی ، اوج جوونی و غرور، اوج خیالبافی های بکررررررر و عاااااالی وووووووووو

مثلان الان ک حدود ساعت دوازده شب سریال خانه ما پخش میشه من پررررررررررت میشم ب اون سالها
ک مامانم زنده بودن و ما خواهر برادرا همه توخونه
صبح ک بابا میرفت در مغازه ما یا خواب بودیم یا می رفتیم کلاس و درس و مدرسه یا من وقتی دیگه درسم تموم شد تو خونه بودم و ی قالیچه برای خودم میبافتم و مرتب رادیو جوان را گوش میکردم صبحها هوش مشرقی .و شبها شب بخیر دانشمندش منو اساس مجذووب خودشون کرده بودن ی وقتا هم نوار کاست
حامی خیلی تو بورس بود اون روزهااااا و ی وقتا هم ترانه های غیر مجاااااز
ولی تا قبل اومدن بابا ضبط خاموش میشد و. دوباره بعد رفتنشون

هیییییییییی یااااادش بخیر
خوش بودیم و قدر ندونستیم


--------------
دیروز حدود هشت و نیم صب شوهری دو تا بچه ها رو روونه اداره کرد و خودشم رفت سر کااااااارش
تا دو تاییشونو دیدم خونم ب جوش اومد آخه خیلللللللللی شیطونی میکنن . منم ارباب رجوع زیاد دارم و الباقی ماجرااااااااااااا

دختری را با  ی دوستام فرستادمش بره کانون و پسررررررر ی را ، واااااای دیونم کرد نیم ساعت تبلت بازی کرد بعدشم نمونه سوالات کلاس اولو براش گرفتم و گفتم میری بدون هیچ سوالی خودت حلشون میکنی ولی مگه گوش کرد . دائم میومد میپرسید مامانیییییی........
از بودنشون عصبانی نیستما از اینکه بی موقع میان سوال میپرسن عصبی میشم
مثلن دارم کار ارباب جوعو حل و فصل میکنم میاد ی ریز مامانیییییی مامانی . هرچی هم تذکر میدم اخم میکنم ن بابا ول کن نیستن
منم بعد رفتن ارباب رجوع اساسی تشر میزنم ولی مگه ب خرجشون میره وااااااااای

کم کم ساعت یازده عموشون اومد اداره  و خوشبختانه پسری را برد و دختری را حدود ی ساعت بعدش اورد اداه
بازم دختری بهترررره خدائیش
تا دو نیم اداره بودیم و بعد مادر دختری رفتیم ب سمت فلافل فروشی نزدیک اداره
سه تا خریدیم و بردیم تو پارک سهم خودمونو خوردیم و برای شوهری گذاشتیم ببریم خونه
چون اوشون اون موقع خواتب تشریف داشتن
دیگه حدود 4 رسیدیم خونه خسته و هلاک چون از پارک تا خونه را هم حدود ی ربع پیاده روی کرده بودیم
دیگه من ک سریع تعویض لباس و لالا و بر عکس هر روز خوابم نمیبرد تا دیگه 5 پاشدم و چایی گذاشتم و یک یاز البومای شکیلا را پلی کردم
کم کم شوهری بیدار شد ناهارشو خورد و چایی و نشستیم ب تماشای قسمت دهم شهرزاد

دلم برای قباد می سوزه
کاش شهرزاد میموند برای قباد

بعدشم شوهری رفت بیرون و منم افتادم ب جون خونه
ظرفها از شب قبل مونده بودن و بعدشم جارو و گردگیری و دیگه نشد تی بکشم
برای شام هم لوبیا پلو گذاشتم
بچه هام داخل کوچه با بچه های همسایه مشغول بازی بودن


سر شب نمازمو خوندمو و منتظر اماده شدن شام
تا سفره را پهن کردیم شوهری هم رسید

سریال گمشدگان را دیدیم
ی بخشهایی از این سریال از فیلم یا داستان من پیش از تو کپی برداری شده !!!!!!!! ک باعث تاسفه واقعن
مث فیلم حضرت یوسف ک از کتاب سینوهه کپی برداری شده بود

من زیاد کتاب نخوندم و حوصله خوندشو هم ندارم و لی این دو تا کتابو خوندم

حالا میفهمم چرا جماعت کتابخون زیاد اهل فیلم دیدن نیستن
البته خیلی علاقه بخوندن کتاب دارم و لی واقعن فرصتشو نداررررم متاسفانه
چرا که کتاب روونتر و بهترررررر همه چیو میگه و آدم راحتتتر تو موقعیتش قرار میگیره
اما فیلم موقعیتها ب ادم تحمیل میشه
البته این نظر منه
 دیگه بعدشم عشقولانه  و لالا


دیشب شوهری میخواست ی برنامه بچینیم برای اخر هفته برریم تفریح یا اینکه ی هفته بریم مسافرت شمال با خواهرشو و فک فامیلش
سال گذشته هم باهاشون رفتیم ولی زیاد با هم هماهنگ نبودیم
ینی اونا زودتر رفته بودنوو و یلا گرفته بودن دیگه ما ک رسیدیم جااااا نبود
حالا امسال گفتن اگه میاین بیاین تا باهم بریمو .../
ک شوهری میگفت من بهشون گفتم پول ندارم
من بهش گفتم ب خواهرت بگو خرج مارو بدن ما عید، عیدیو ک گرفتیم بهشون میدیم
ک شوهری گفت اونا خودشونم گفتن ما پول نداریم
منم گفتم غللللط کرد و ..........

فعلن ک ب نتیجه ای نرسیدیم


این روزا محل کارم خیلی شلوغه البته من کمتر در معرض این شلوغیم
قبل شهریور تو ادارمون همه مگس میپروندنا اما با ی بخشنامه جذب نیرو شده محشرررررررررر
این همه علم پیشرفت کرده من نمیدونم چرا همه چی دستیه واقعن
بابا ی سامانه تعریف میکردین و این همه شلوغ بازیا و اذیت شدن هم نداشت
برای 25 تا نیرو شاید حدود 500 تا تو سه روز اول ثبت نام شدن
با اینکه شرایط خاصی داره ولی اینا دارن از همه مدارک میگیرن و البته ی مقدار جزیی پول ک همه و همه همون پوله... متاسفانه

من قبلنا شنیده بودم اول نیروها جذب میشن بعد ازمون استخدامی برگزار میشه
ولی الانه دارم با چشمای خودم میبینم

ی فرم امتیاز بندی دادن و فقط ی عده خاصی این امتیازاتو دارن تو بهترین حالتش
مثلن رشته مرتبط فلان امتیاز
بومی بودن فلان امتیاز و غیره
خوب بابا بیاین بگین ما فقط فلان و فلان و فلان رشته را میخوایم و بومی باشن و از این جور موارد
ن ک ازاد بذارین همه هجوم بیارن

ی عده فقط این وسط لهههههههه میشن
همه راه دور زدن را خوووووووووب دارن یاد میگیرن البته ب لطف بعضیاااا با اون سابقه درخشانشون در گذشته
خدایا رحممون کن

این ازدواج بهاره رهنما عجب چیزی شده ها
با دوستم میحرفیدیم ک از ی مناظری ایشون کار درستی کرده
عرفی شرعی و همه چیزش درسته
گنااااااه ک نکرده
کاش همه هم وقتی ب بن بست میرسیدن بدون هیچ  خیانتی جدا میشدن و .....
ولی فعلن برای خیلیها این ی تابو هستش ک کاش میشکست
شاید ارامش ب جامعه بر میگشت واقعن
سال گذشته دو تا از همکارای ما با وجود خانواده عاااااااااشق هم شدن و آخرش فک میکنید چی شد؟؟؟؟
آبروریزی ک یکیشون از اداره مث ...... پرت کردن بیرون متاسفانه
.
.
.


خیلی طولانی شد این پست بعد ی ماه و اندی
ایشالا کم کم بنویسم و رشته کلام بیاد دستم و در هم بر هم نباشه اینقدرررر

فعلا
یا حق


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 7 شهریور 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 1 مرداد 1396  12:12 ب.ظ

سلاااااااام
امروز اول مرداد ماه است و الان موقع اذان ظهر هست
خدایا کمکم کن ب حق این وقت شریف ک موقع اذان هست . میگن موقع اذان دعا مستجاب میشه
خدایا حدود 5 میلیون پول نیاززدارم و بدهکارم . حقوقم کمه . پستم عوض بشه و تغیر رسته بدم
خدایا خواهش میکنم اول از همه این بدهکاریهای ریز و درشت حل بشن .حساب کردم حدود 5 تومن ک داشته باشم ی نفسی می کشم
خدایا یا قاضی الحاجات

میخوام دوباره تمرینات شکرگزاری را شروع کنم
آرامشم خیلی کم شده
دیروز خیلی بابت بدهکاریهام دپرس بودم و غصه میخوردم میخواستم ببرم از بابام پول بگیرم ک نشد احتمالن امروز برم باهاش حرف بزنم کاش بهم پول بده

خدایا بابت نعمت سلامتی شکر دیروز تا حالا با این جمله خیلی مواجه میشم و میگم خدایا شکرت ک سالمم
فقط نمیخوام مدیون مردم باشم. خدایا خودت کمکم کن آمین



  • آخرین ویرایش:یکشنبه 1 مرداد 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 2 خرداد 1396  07:49 ق.ظ

سلام
ب معرفت شدم رفت
قرار بوده دائم اینجا بنویسم ولی نمیشه
خوب حس نیس گاهی وقتا
مث مقتایی ک تو خونه ای و لشی
حال هیچ کاریو نداری

بازم خداراشکر شوهری اینجور وقتا تحمل میکنه منو و رفتارمو
ولی گاهی وقتا هم غرررررررررر می زنه
منم گوشم بدهکار هیچی نیس
ولی برای بچه هام دلم میسوزه
دوست دارم کنارشون باشم ولی عملا نیمتونم

امسال را با دلخوشی زیاد آغاز کردم
دوره تمرینات شکرگزاری را انجام دادم و البته نتایجی هم گرفتم
همزمان با تمرینات اعصاب و روان و روحمم آرامش عجیبی داشت و کلللللی امیدوار بودم
دوست دارم دوبار ه شروع کنم تمرینات را

هفته گذشته درگیر انتخابات شوراها بودیم
شوهری کاندی شده بود
من کلن مخالف بودم و لی ی جاهایی کمکش میکردم
ولی متاسفانه رای نیاورد
در این زمینه دیدگاهمون متفاااااااااااوته
دیگه پریشب هم حساب همو شستیم

برای انتخابات ریاست جمهوری
من طرفدار روحانی بودم و خداراشکر رای اورد
کاش 4سال موفقی پیش رو داشته باشیم همگییییییییی

هنوز مدرکم اماده نشده
همش تقصیر بی پولی هست لامصب
دیگه رسیده ب جاییش ک تا پول ندی مدرک خبری نیس
ی فکرایی دارم اگه عملی بشه خوب میشه
از اول امسال بچه هامو وادار کردم ک برام دعا کنن ب خوبی از اداره بیا بیرون و برم مدرسه
اداره خسته کننده شده برام هم تکراری

بازم راضی هستم ب رضای خداوند متعال

هفته دیگه هم ماه میهمانی خدا هستش
خدایا منتظرم ک زودتر شنبه بشه و بیام میهمونی
دست خالی بر نگردون منو و همه رو
آمییییییییییین

آهای غمی که مثل یه بختک

رو سینه ی من شده ای آوار

از گلوی من دستاتو بردار

دستاتو بردار از گلوی من


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 2 خرداد 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 19 دی 1395  09:35 ق.ظ

سلام
صبح زمستونی سردی هست
لرز کردم
دارم چایی با کاکائو میخورم به به

الان دقت کردم فهمیدم وقتایی ک حوصله ندارم میام اینجا
الانم میخوام بگم حال انجام کار ندارم
خسته ام ی جورایی
دوست دارم دوباره روزانه نویسی کنم ولی.....
من شبها موقع خواب تو ذهنم وبلاگ نویسی میکنم و با این امید ک فرداش میام اینجا ثبتش می کنم خوابم میبره و صبح ها یادم نمیاد چی تو ذهنم نوشته ام


زندگی مون فعلن روتین هست
میایم سرکار و بعد خونه و زندگی

شوهری چند روزه سرما خورده دیسب دیگه صداشم گرفته بود
بهش می گم حداقل ی چرک خشک کن می خریدی میخوردی
میگه اونروز خریدم مگه نداریم
حالا منظورش از اونروز یکی دو سال قبل هستش

یا مثلن ی همکارا زنگیده ک دارم ورد تایپ میکنم فلان مشکل پیش اومده و دو سال پیش ک همین مشکلو داشتم خودت برام حلش کردی
من ک یادم نیومد
نمی دونم افراد خیلی بهشون خوش می گذره یا قاط زدن کلن
یا من مشکل آلزایمر دارم

جمعه شب خونه بابام بودیم دختر خوهرمو دیدمش و کلی چلوندمش و فحشش دادم پدر سوخته را
جلب شده بدجنس شده بلایی شده برای خودش
داداشمم اومده بود و دور هم خوش بودیم
واقعن امن ترین جا برام خونه بابام هست وقتی دور هم هستیم
خدایا شکرت

خدایا من مشکل پولی دارم
ینی ی ریال پول ندارم  و کلی بدهی
حقوقم کمه . همه اش برای وام میره
خدایا
یا قاضی الحاجات

دیروز نتایج ازمون وکالت را زدن
نمیدونم قبول نشده ک کارنامه اش را نشون نمیده

غصه ام شد آخه خیلی امیدوار بود

البته نتایج مرحله دوم قضاوت مونده
خدایا خودت ی کرمی بکن ی نتیجه ای بگیره این شوهر
 
از حکمت خداوند همه مون بی خبر هستیم

چیزی ب ذهنم نمیرسه بنویسم
فقط خدایا شکرت و راضی هستیم ب رضایت خودت
آمیییین یا رب العالمین


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 19 دی 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 14 آذر 1395  11:29 ق.ظ

سلام
ظهر پاییزیتون بخیرپ
چقدر اخر هفته خوب بود
پر بارون
سر شب خیابون بودیم
مردم شهر یا تو تراس بودن یا دم در حیاط ایستاده بودن ب تماشای بارون این رحمت الاهی
ولی کلییییی حاااال کردیما
هوا تمیز شد و سوز سرما هم کمتر
خدایا شکرت خوبه ک هستی

حوصله انجام کارامو ندارم ن تو اداره ن تو خونه
ی همکارام یکسال جاش تغییذ پیدا کرده و کاملن خودشو گم کرده و فک میکنه شده از سران مذاکره کننده!!!!!@@
اه اه اه
دائم تعریف الکی و الکی خودشو تحویل گرفتن
هیچ حوصله اشو ندارم

ی همکارای دیگه م ک ی مدتی هم اتاق من بود
باز یکنواخت رفتار میکنه ب نظرم این مدلی بهتره تا اینکه دیگرانو عذاب بدی و خودتو از چشم بندازی

محیط کار هم یکنواخت شده
کاش پست منم درست می شد  واز اداره میرفتم
دو تا از همکارام بعد از یکسال دوندگی پستشون درست شد
منم همینو آرزو دارم ک کارم درست بشه و ی سروسامونی ب زندگیم ب خودم ب خونم ب بچه هام بدم
خدایا خواهش میکنم منو تنها نذار و فقط از خودت میخوام کمکم کن

شبها سرگرم بافتنی بافتن هست
برای بچه هام شال و کلاه بافتم و برای خودمم اشارپ دارم میبافم
اگه این اشارپ بافته بشه خیلی خوشگل می شه خودمم میخوام روش سنگ کارکنم  چ شووووووووود

رایطه با همسری نسبتا خوبه عادیه
حوصله فک کردن ب گذشته ها نقصها و ... ندارم
کم کم دارم ب صبور بودن عادت می کنم
واقعن چیه غصه الکی خوردن و بعدش بیمار شدن و گوشه خونه افتادن
تا جوونیم باید از زندگیمون لذت ببریم
من موقع دلتنگیام سرمو ب چیزایی ک دوستشون دارم گرم میکنم

بعد بافتنی میخوام برم سراغ شماره دوزی و ایشالا ی سرو ساموی ب خونه و زندگیم بدم

بگذریم
خدایا شکرت هزارباااار شکرت
من کاملن بهت اعتماد دارم منو رها نکن
آمیییییین


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 14 آذر 1395
نظرات()   
   
چهارشنبه 3 آذر 1395  08:37 ق.ظ


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 3 آذر 1395  08:37 ق.ظ



پس از تو نمونم برای خدا       تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخه ی غم    گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من اون تک درختی   که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش    ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم    نمی مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی    که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش   ز خشم طبیعت شکسته

ندونستم ای بی خبر ز دلم   که بی اعتباره وفای تو هم
که هستم من اون تک درختی   که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش   ز خشم طبیعت شکسته

تو اکنون ز عشقم گریزونی    غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 19 آبان 1395  08:45 ق.ظ

سلام
صبح پاییزی بخیر و شادی
هوا چندروزی هشت سرد شده
من که گرمایی هستم سردم شده

امروز میل ب کار ندارم کلی هم کار دارم ایششششششششش
دوست داشتم خونه بودم و کارای خونه را انجام میدادم
راستش می خوام ب خاطر گلدونام تغییر دکوراسیون بدم
کاش امروز بعداز ظهر بتونم این کارو انجامش بدم

ی مقداری هم خرید دارم ک بی ارتباط با این تغییرات نیست

سعی کردم رفتارمو با همسرم هم تغییر بدم
البته سعی کردم بهتر بشم
وقتی ازش دلخور میشم قهرم زیادی طول می کشید و بد باهاش حرف میزدم و برخورد می کردم
اما حالا سعی می کنم ادامه پیدا نکنه

ینی قبلن بیشتر سکوت و در نتیجه بیشتر قهر و اعصاب خوردی
اما الان همونموقع جوابشو می دم یا می گم بسه دیگه منو عصبی نکن
ب نظرم بهتره این جوری

شوهر من از این مدل حرف زدن بدش نمیاد
اون فقط دوست داره من بشینم پیشش با هم حرف بزنیم فیلم ببینیم و قول داده پنجشنبه عصر بریم سینما دو تایییییی



شاید اشتباه باشه همه عمرمون برای بچه ها تلف بشه نظر شوهرم ک اینه
اول خودمون بعد بچه ها
واقعن درسته خوب
چون اونا حالا با ما هستن وقتی بزرگتر بشن هر کدوم ی راهی ی طرفی
باز ما دوتا می مونیم

ب شوهرم پیشنهاد فیلم فروشنده را دادم اگه قسمت بشه بریم تماشا

واااای کارام زیاد و کم کم داره اعصابم خط خطی میشه

فعلن


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 19 آبان 1395
نظرات()   
   
شنبه 15 آبان 1395  08:02 ق.ظ

با توام ای رفته از دست هرکجا باشم غمت هست
کاش روز رفتن تو گریه چشمم را نمی بست
رفتیو دلتنگیم در خانه تنها ماند
بغض در وا شد تو رفتی غصه اینجا ماند
رفتی و هر گوشه ای زیباییت جا ماند
گریه ی من بی صدا ماند

بی تو فهمیدم عذاب دل بریدن را
از خودم از زندگی پا پس کشیدن را
معنی با دیگرانت شاد دیدن را
پس بده دنیای من را پس بده دنیای من را

دلخوشی هایم مرده بعد از تو ای شب غمگین مرا آزرده بعد از تو
آنچه با من بود بی تو ماندن بود
در خیابان های باران خورده بعد از تو
خواب رویا تو شوق فردا تو
از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو
جای دل کندن جان بخواه از من
من که میمیرم برای زندگی با تو


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 آبان 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 13 آبان 1395  08:37 ق.ظ

بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت

برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه با چشم های بارونی
منتظر می مونم ، تنها تو می دونی
خونه بی تو شده زندون خاطره
یاد تو می باره از پشت پنجره

ای تو بهار من ، ای تو دلدار من
بی تو خزون شده آخره کار من
طی شده عمر من پشت این پنجره
بغض ابر های دل ، ریخته تو هنجره

بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم
     ******دانلود آهنگ:http://s2.picofile.com/file/7173510963/Eilya_Monfared


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 آبان 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 9 آبان 1395  08:22 ق.ظ

سلام
امروز امتحان معرفی ب استاد دارم
اصن نمیدونم امتحان میگیره یا الکی
ولی کاش الکی باشه و نمره را بده خوب من این درسو درست نخوندم کلاساشو نرفتم
ترم قبل از تستی هاش نمره آوردم ولی تشریحی ب من نمره نداد و بهونه اش این بود ک بی ربط نوشتی
در صورتیکه اساتید گفته بودن ک اگه قسمت تشریحی چیزی ک بلدین بنویسین ما نمره میدیم و چون می نویسین دستمون باز هست برای نمره دادن
اما این استاد محترم گفتن ن نمیشه و حق بقیه دانشجوها ضایع میشه
بهش گفتم منم شرایطم خاص نمیتونم کلاسارو بیام و ......
نشد ک نشد و قرار شد معرفی ب استاد بگیرم
فقط کاش بهم نمره بده تا از این وضعیت کاریم خلاص بشم
آمین یا رب العالمین

ی کم از حال و هوای دو تا پست قبل فاصله میگیرم و می پردازم ب فانتزیام

*جمعه بساط آماده کردن ترشی توی خونه من پهن شد و هنوز ادامه داره
هنوز نتونستم ی عکس دسته جمعی از ترشیهای آماده شده بگیرم هر موقع موفق شده ب یادگار یکیشو اینجا آپلود می کنم
اما دیشب از لیته ها ی کم آوردم سر شام ک بسی ترش و تند بود ولی چسبید و البته شام هم کباب شامی بود

**دیشب هم برای دل خودم شمع درست کردم و صبحی از خواب بیدار شدم روشنش کردم و کلی حالمو خوب کرد


رابطه با همسری فلن خوبه

از هفته قبل دو سه روز باهاش حرف نزدم
البته خودش اون شب گفت باهات قهر میکنم
اما قهرش یک روز بیشتر دووم نیاورد
ولی باهاش سرسنگین بودم تا آخر هفته و......

الان نصف و نیمه خوبیم
زیاد باهاش حرف نمیزنم ک دعوامون بشه و اعصابم بریزه ب هم
شاید همین روش خوب باشه
 من راه خودمو برم اونم راه خودشو
و فقط باید دعا کنم ک بهم نخوریم و دوباره روز از نو روزی از نو

من دوست داشتم شوهرم با من همدل و همزبون بود
ی چیزایی برای من خیلی مهمه و ارزشه واقعا
اونم همینطور
مثلا همین رابطه ... براش خیلی مهمه و ارزشه  ، از روی تکلیف انجامش نمیده و اقعا میخواد حالش عاااالی بشه
منم بهش میگم قبلش باید حالم روحیم خوب باشه تا بتونم ی رابطه خوبی داشته باشیم
وقتی روحیه من خرابه اعصابم درگیره نمیتونم

روشش اینه ک قبلش باج میده  و من از همین متنفرم و میگم چرا نباید کار اصولی حل بشه و نیاز نباشه ب این باج الکی و ب نظر من خر کردن طرف
و من فقط نقش بازی کنم و الکی ادا در بیارم

خلاصه این کل ماجرای بین روابط ماست
هر کدوممن ب روش خودمون کارمونو پیش میبریم و اگه این مشکل حل بشه مابقی هیچه
شاید دلیل اصلیش اینه ک یکدل نیستیم و چرا یکدل نیستیم واقعااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اشکال کار کجاست؟؟؟؟




تا بعد
بااای


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 9 آبان 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  10:24 ق.ظ

سلام
روز بخیر
روز پاییزی بخیر
بالاخره دیروز پاییز خودشو ب ما هم نشون داد
ی نم بارون و هوای سرد ک من حدود ساعت سه بعدازظهر ک داشتم میرفتم ب سمت خونه
از شدت باد سردم شد و دیشب هم دخترم ی کم حالت سرماخوردگی داشت ک خداراشکر در نطفه خفه شد و سرما نخورد

پریروز ک پست قبل را نوشتم همکارام توی کارگاه شخصیت شناسی بودن و من هم ارباب رجوع داشتم هم اینکه حوصله همکار بغل دستیمو نداشتم
خلاصه برگشتم محل کارم و اون پست را گذاشتم
با دلی پر اندوه رفتم خونه  و یادم نیست چی شد و چی خوردم
فقط یادم عصرش آخرین قسمت سریال آسپرین را دیدم  ک معما همچنان ادامه دارد و نصف و نیمه فصل اولو تموم کردن

دیروز توی مدرسه پسرم جلسه بود برای مادرای کلاس اول ک موفق شدم برم جلسه
معلمش بچه هارا خیلی دوست داره و می گفت بچه های کلاس اول خیلی پاکن
تو هر جمله اش می گفت بچه ها خوبن و بهتر میشن
امیرعلی خطش زیاد جالب نبود البته نظر من اینه
ی چیز دیگه هم ک هست این آقا معلم ب بچه ها تکلیف شب نمیگه
ک ب پیشنهاد ی مادرا و حمایت ما بقی قرار شد حتما تکلیف بده ب چه ها ک هم تو خونه زیادی بیکار نباشن و دستشون راه بیفته اصطلاحا
ک خوشبختانه دیروز دیدیم س خط بهشون تکلیف داده
در کل جلسه امیدوار کننده ای بود 

هنگام برگشت از مدرسه پسرم ی سری رفتم هدیه سرا و برای خودم ی جا شمعی خریدم و شمع وارمر و اسانس عطر اپن
برای دخترم هم از لوازم آرایشی ، تل و گل سر خریدم
از شیرینی فروشی هم شیرینی و شکلات مخصوص خودمو

خلاصه اومدم اداره و کار بود ک تلنبار شده بود و تا ساعت سه دستم بند بود

حدود سه و نیم خسته رسیدم خونه ک طبق معمول با استقبال بچه هام  روبرو  شدم
 از شیرینی ها بهشون دادم و آبگوشت شب قبل را گذاشتم گرم بشه و ناهار خوردیم و بعدش هم فیلم سایه روشن را دیدم

سراغ همسرم هم نرفتم ک طبق معمول تو اتاق مشغول خوندن درس برای امتحان وکالتش بود

کم کم خودش اومد تو حال نماز خوند و با بچه ها بازی کرد و سر ب سرم میذاشت
واقعیتش اینه ک من اصلن حوصله اشو  ندارم  و حتی بهش گفتم اگه تو صد سال هم توی این خونه نباشی من ی نفر حتی ب خودم اجازه نمیدم بهت زنگ بزنم

واقعا چرا اینجوری شده زندگی من؟؟؟ علتشو خودمم نمیدونم

ی روز ی دوستای مجردم میگفت ما مجردا تو زندگیمون سردر گمیم ولی شما متاهلها تکلیفتون مشخصه
آخه ب چ قیمتی ب قیمت تباه شدن زندگی چند نفر

خلاصه دیشب ب اصرار همسر رفتیم خیابون و برای شام کباب خریدیم بیشتر ب خاطر دخترم ک حالش خوب نبود

بعدش هم ب اصرار همسر ....
ک سر حقوق من و اینکه حقوق برای من نمیمونه پس حق ماهیانه من چی میشه دعوامون شد و اشکام سرازیر شد و .... زجر کشیدن من ب علت بی میلی

همسرم بعضی چیزهارا نمیفهمه و نمیخواد بفهمه
فکر میکنه من پول پس انداز دارم در صورتیکه دریغ از ی ریال متاسفانه

دیشب از خدا خواستم منو از این باتلاق بی پولی نجات بده و از خواستم اگه صلاح میدونه شر این مردو از زندگیم کم کنه
خودم باشم با این دو تا بچه
ن ناله باشه و ن تحقیر و ن ......
دیشب خیلی غصه خوردم و اشک ریختم و الان با چشمای پف کرده نشستم پشت میزم
تا ببینیم از خدا چی میاد

البته این را هم در نظر دارم ک شاید من زیاده خواه یا ناشکرم ولی بعضی وقتا واقعا نمیشه
چرا جای شکر خیلی چیزا باقی هست
من راضیم ب مصلحت خداوند و واقعا بهش ایمان و اعتقاد دارم و فقط از خودش میخوام هر چی ک باشه

می خوام ی تصمیم کلی برای زندگیم بگیرم
ک کمتر غصه بخورم و سرم گرم باشه
کلن دنیای من ی دنیای فانتزی هست
عاشق زندگی کردن و خونه داری هستم
عاشق بچه هامم
دوستدارم تو زندگیم و کارم نظم باشه
سرکارم مرتب و منظم باشم

ولی خوب گاهی اوقات اون ته قلبم جای ی چیزایی خالیه
مخصوصا وقتی یاد گذشته ها میفتم و یا روابط عشاق را می بینم

من هیچوقت عشق را تجربه نکردم هیچوقت
ب خاطر همینم عشقو باور ندارم مخصوصن از طرف آقایون

برم دیگه
کلی کار مونده ک باید انجام بشه

خدایا توکل ب خودت منو رها نکن و محکم منو در آغوشت مادرانه ات بگیر و نوازشم کن تا آسوده باشم و بتونم ب زندگیم ادامه بدهم می دونم هوامو داری  خدایا شکرت ک هستی شکرررررررررررت خدا جووووووووونم


تا بعد





  • آخرین ویرایش:دوشنبه 3 آبان 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  08:51 ق.ظ

خط میکشم رو دیوار، همیشه روزی یک بار

تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار

ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی

دنیات شده شبیه سلول انفرادی

تا چشم رو هم میذاری میبینی عمر تموم شد

بین چهار تا دیوار وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده

همین روزا میبینی که فرصتی نمونده



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 1 آبان 1395  01:34 ب.ظ

سلام

روز بخیر

 

امروز می خوام در مورد شخصیت و زندگی خودم  بنویسم

من کلن ادم درون گرایی هستم، کم پیش میاد خیلی راحت با کسی صمیمی بشم ، اگه حسم ب طرف خوب باشه صمیمی میشم و گرنه دوری می کنم و اصطلاحا گارد می گیرم در مقابلش

اوایل ازدواجم همه اتفاقات روزمره را با همسرم در میون میذاشتم  چون دوستش داشتم و اعتماد بهش داشتم  کم کم ب علت تفاوت فرهنگی با هم بحثمون میشد و دلخوری پیش میومد

کم کم یاد گرفتم کمتر صوبت کنم و بیشتر عمل کنم

چون فرزند اول هستم شخصیتم مستقل هست  و زیاد متکی ب کسی هم نیستم و رفتار همسرم باعث شد از هم دور بشیم از نظر فکری و رفتاری

کم کم همه کاراهای خونه و خودمو انجام میدادم و چون شاغل بودم کمتر مشکل برام پیش میومد

گذشت و بعد از دو تا فرزند و ازدواج خواهرانم و مشاهده رفتار خواهرانم با شوهرانشون

تازه شوهرم فهمیده ک چ اتفاق وحشتناکی برای زندگیمون افتاده و بیشتر بحث الانمون در این مورده که دائم ب من می گه تو همه چیزو نمیگی و در واقع مخفی کاری می کنی

و من حرفشو قبول دارم ولی نمیتونم مث سابق باشم و وقتی بحث بالا بگیره بهش می گم چیزی ک خودت خواستی و الکی ی جر و بحث بیخودی شروع میشه و .... اخرش اشک من در میاد و هیچ فایده ای هم نداره

دیگه شوهرم سعی می کنه همه چیز خونه را در اختیار بگیره از خرید نون تا لباس

و درواقع من الان دارم بار مسئولیت سنگینمو زمین میذارم و استراحت می کنم و ....

ولی چ سود

اوقات جوانی اون شکلی گذشت تو تنهایی تنهایی تنهایی

 چند وقت پیش شوهرم میگفت بچه ها را بذار خونه بابات تا با هم بریم مسافرت دو نفره

منم بدم اومد از حرفش و گفتم بدون بچه ها لقمه از گلوم پایی نمیره

وقتش ک بود این خبرا نبود حالا ن وقتش هست و ن حوصله من

ناچار پناه بردم ب بچه هام و با علم ب اینکه بچه ها موندنی نیستن و مهمونن باید کم کم برن سر خونه و زندگیشون

الان ک دارم اینا رو مینویسم دلم از غصه داره می ترکه

ولی چ سود عمر گذشت و بیهوده هم گذشت

از شخصیتم داشتم میگفتم

من متولد فروردینم و واقعا عشق همه زندگیه افراد متولد این ماهه

ینی زندگی بدون عشق پوچ و بی هدفه ک متاسفانه از چیزی ک متنفر بودم ب سرم اومد

شوهرم قبل ازدواجش عاشق شخص دیگه ای بوده ک خوب ب هم نرسیدن

منم ازوقتی این قضیه بهم ثابت شد و طرفو شناختم قید عشق و عاشقی را زدم ز بیخ

و پناه بردم ب تنهایی و بچه ها و کار و سرگرمیهایی ک وقتمو تلف کنن.....

زورکی نمیشه کسیو دوست داشت واقعا نمیشه

من اول عاشق همسرم بودم و لی بعد این ماجراازش متنفرم ب شدت و نمیتونم ببخشمش ک چرا با من این کارو کرد کاش نمیذاشت من بفهمم

والان هم فکرمیکنم این حس دو طرفس هرچند گاهی اوقات همسرم طفره میره ولی حس ی زن دروغ نمیگه و واقعا بهم ثابت شده

چ میشه کرد

حالا تصور کنید من چ زندگی دارم

وقتی از سر کار میرم خونه بچه ها میان ب استقبالم و لاغیر

ب شوهرم ن سلامی و ن علیکی

ن الان و ن هیچ وقت دیگه

اصلن دوست ندارم ببینمش و بپرسم کجا بودی چ خبر ک عرض شد این رابطه دوسویه هست

فقط ارتباط جنسی هست ک اونم از طرف همسرمه و من بیمیل مطلق

بگذریم

تا حالا این حرفارو ن ب کسی گفتم و ن جایی نوشتم

 

 

برای امروز بسه دیگه

تو محل کارم هستم و کم کم اشکام میاد پایین


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :11  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
هاست لینوکس