تبلیغات
یادداشت های یك زن متاهل، كارمند
یکشنبه 1 مرداد 1396  01:12 ب.ظ

سلاااااااام
امروز اول مرداد ماه است و الان موقع اذان ظهر هست
خدایا کمکم کن ب حق این وقت شریف ک موقع اذان هست . میگن موقع اذان دعا مستجاب میشه
خدایا حدود 5 میلیون پول نیاززدارم و بدهکارم . حقوقم کمه . پستم عوض بشه و تغیر رسته بدم
خدایا خواهش میکنم اول از همه این بدهکاریهای ریز و درشت حل بشن .حساب کردم حدود 5 تومن ک داشته باشم ی نفسی می کشم
خدایا یا قاضی الحاجات

میخوام دوباره تمرینات شکرگزاری را شروع کنم
آرامشم خیلی کم شده
دیروز خیلی بابت بدهکاریهام دپرس بودم و غصه میخوردم میخواستم ببرم از بابام پول بگیرم ک نشد احتمالن امروز برم باهاش حرف بزنم کاش بهم پول بده

خدایا بابت نعمت سلامتی شکر دیروز تا حالا با این جمله خیلی مواجه میشم و میگم خدایا شکرت ک سالمم
فقط نمیخوام مدیون مردم باشم. خدایا خودت کمکم کن آمین



  • آخرین ویرایش:یکشنبه 1 مرداد 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 2 خرداد 1396  08:49 ق.ظ

سلام
ب معرفت شدم رفت
قرار بوده دائم اینجا بنویسم ولی نمیشه
خوب حس نیس گاهی وقتا
مث مقتایی ک تو خونه ای و لشی
حال هیچ کاریو نداری

بازم خداراشکر شوهری اینجور وقتا تحمل میکنه منو و رفتارمو
ولی گاهی وقتا هم غرررررررررر می زنه
منم گوشم بدهکار هیچی نیس
ولی برای بچه هام دلم میسوزه
دوست دارم کنارشون باشم ولی عملا نیمتونم

امسال را با دلخوشی زیاد آغاز کردم
دوره تمرینات شکرگزاری را انجام دادم و البته نتایجی هم گرفتم
همزمان با تمرینات اعصاب و روان و روحمم آرامش عجیبی داشت و کلللللی امیدوار بودم
دوست دارم دوبار ه شروع کنم تمرینات را

هفته گذشته درگیر انتخابات شوراها بودیم
شوهری کاندی شده بود
من کلن مخالف بودم و لی ی جاهایی کمکش میکردم
ولی متاسفانه رای نیاورد
در این زمینه دیدگاهمون متفاااااااااااوته
دیگه پریشب هم حساب همو شستیم

برای انتخابات ریاست جمهوری
من طرفدار روحانی بودم و خداراشکر رای اورد
کاش 4سال موفقی پیش رو داشته باشیم همگییییییییی

هنوز مدرکم اماده نشده
همش تقصیر بی پولی هست لامصب
دیگه رسیده ب جاییش ک تا پول ندی مدرک خبری نیس
ی فکرایی دارم اگه عملی بشه خوب میشه
از اول امسال بچه هامو وادار کردم ک برام دعا کنن ب خوبی از اداره بیا بیرون و برم مدرسه
اداره خسته کننده شده برام هم تکراری

بازم راضی هستم ب رضای خداوند متعال

هفته دیگه هم ماه میهمانی خدا هستش
خدایا منتظرم ک زودتر شنبه بشه و بیام میهمونی
دست خالی بر نگردون منو و همه رو
آمییییییییییین

آهای غمی که مثل یه بختک

رو سینه ی من شده ای آوار

از گلوی من دستاتو بردار

دستاتو بردار از گلوی من


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 2 خرداد 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 19 دی 1395  10:35 ق.ظ

سلام
صبح زمستونی سردی هست
لرز کردم
دارم چایی با کاکائو میخورم به به

الان دقت کردم فهمیدم وقتایی ک حوصله ندارم میام اینجا
الانم میخوام بگم حال انجام کار ندارم
خسته ام ی جورایی
دوست دارم دوباره روزانه نویسی کنم ولی.....
من شبها موقع خواب تو ذهنم وبلاگ نویسی میکنم و با این امید ک فرداش میام اینجا ثبتش می کنم خوابم میبره و صبح ها یادم نمیاد چی تو ذهنم نوشته ام


زندگی مون فعلن روتین هست
میایم سرکار و بعد خونه و زندگی

شوهری چند روزه سرما خورده دیسب دیگه صداشم گرفته بود
بهش می گم حداقل ی چرک خشک کن می خریدی میخوردی
میگه اونروز خریدم مگه نداریم
حالا منظورش از اونروز یکی دو سال قبل هستش

یا مثلن ی همکارا زنگیده ک دارم ورد تایپ میکنم فلان مشکل پیش اومده و دو سال پیش ک همین مشکلو داشتم خودت برام حلش کردی
من ک یادم نیومد
نمی دونم افراد خیلی بهشون خوش می گذره یا قاط زدن کلن
یا من مشکل آلزایمر دارم

جمعه شب خونه بابام بودیم دختر خوهرمو دیدمش و کلی چلوندمش و فحشش دادم پدر سوخته را
جلب شده بدجنس شده بلایی شده برای خودش
داداشمم اومده بود و دور هم خوش بودیم
واقعن امن ترین جا برام خونه بابام هست وقتی دور هم هستیم
خدایا شکرت

خدایا من مشکل پولی دارم
ینی ی ریال پول ندارم  و کلی بدهی
حقوقم کمه . همه اش برای وام میره
خدایا
یا قاضی الحاجات

دیروز نتایج ازمون وکالت را زدن
نمیدونم قبول نشده ک کارنامه اش را نشون نمیده

غصه ام شد آخه خیلی امیدوار بود

البته نتایج مرحله دوم قضاوت مونده
خدایا خودت ی کرمی بکن ی نتیجه ای بگیره این شوهر
 
از حکمت خداوند همه مون بی خبر هستیم

چیزی ب ذهنم نمیرسه بنویسم
فقط خدایا شکرت و راضی هستیم ب رضایت خودت
آمیییین یا رب العالمین


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 19 دی 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 14 آذر 1395  12:29 ب.ظ

سلام
ظهر پاییزیتون بخیرپ
چقدر اخر هفته خوب بود
پر بارون
سر شب خیابون بودیم
مردم شهر یا تو تراس بودن یا دم در حیاط ایستاده بودن ب تماشای بارون این رحمت الاهی
ولی کلییییی حاااال کردیما
هوا تمیز شد و سوز سرما هم کمتر
خدایا شکرت خوبه ک هستی

حوصله انجام کارامو ندارم ن تو اداره ن تو خونه
ی همکارام یکسال جاش تغییذ پیدا کرده و کاملن خودشو گم کرده و فک میکنه شده از سران مذاکره کننده!!!!!@@
اه اه اه
دائم تعریف الکی و الکی خودشو تحویل گرفتن
هیچ حوصله اشو ندارم

ی همکارای دیگه م ک ی مدتی هم اتاق من بود
باز یکنواخت رفتار میکنه ب نظرم این مدلی بهتره تا اینکه دیگرانو عذاب بدی و خودتو از چشم بندازی

محیط کار هم یکنواخت شده
کاش پست منم درست می شد  واز اداره میرفتم
دو تا از همکارام بعد از یکسال دوندگی پستشون درست شد
منم همینو آرزو دارم ک کارم درست بشه و ی سروسامونی ب زندگیم ب خودم ب خونم ب بچه هام بدم
خدایا خواهش میکنم منو تنها نذار و فقط از خودت میخوام کمکم کن

شبها سرگرم بافتنی بافتن هست
برای بچه هام شال و کلاه بافتم و برای خودمم اشارپ دارم میبافم
اگه این اشارپ بافته بشه خیلی خوشگل می شه خودمم میخوام روش سنگ کارکنم  چ شووووووووود

رایطه با همسری نسبتا خوبه عادیه
حوصله فک کردن ب گذشته ها نقصها و ... ندارم
کم کم دارم ب صبور بودن عادت می کنم
واقعن چیه غصه الکی خوردن و بعدش بیمار شدن و گوشه خونه افتادن
تا جوونیم باید از زندگیمون لذت ببریم
من موقع دلتنگیام سرمو ب چیزایی ک دوستشون دارم گرم میکنم

بعد بافتنی میخوام برم سراغ شماره دوزی و ایشالا ی سرو ساموی ب خونه و زندگیم بدم

بگذریم
خدایا شکرت هزارباااار شکرت
من کاملن بهت اعتماد دارم منو رها نکن
آمیییییین


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 14 آذر 1395
نظرات()   
   
چهارشنبه 3 آذر 1395  09:37 ق.ظ


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 3 آذر 1395  09:37 ق.ظ



پس از تو نمونم برای خدا       تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخه ی غم    گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من اون تک درختی   که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش    ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم    نمی مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی    که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش   ز خشم طبیعت شکسته

ندونستم ای بی خبر ز دلم   که بی اعتباره وفای تو هم
که هستم من اون تک درختی   که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش   ز خشم طبیعت شکسته

تو اکنون ز عشقم گریزونی    غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 19 آبان 1395  09:45 ق.ظ

سلام
صبح پاییزی بخیر و شادی
هوا چندروزی هشت سرد شده
من که گرمایی هستم سردم شده

امروز میل ب کار ندارم کلی هم کار دارم ایششششششششش
دوست داشتم خونه بودم و کارای خونه را انجام میدادم
راستش می خوام ب خاطر گلدونام تغییر دکوراسیون بدم
کاش امروز بعداز ظهر بتونم این کارو انجامش بدم

ی مقداری هم خرید دارم ک بی ارتباط با این تغییرات نیست

سعی کردم رفتارمو با همسرم هم تغییر بدم
البته سعی کردم بهتر بشم
وقتی ازش دلخور میشم قهرم زیادی طول می کشید و بد باهاش حرف میزدم و برخورد می کردم
اما حالا سعی می کنم ادامه پیدا نکنه

ینی قبلن بیشتر سکوت و در نتیجه بیشتر قهر و اعصاب خوردی
اما الان همونموقع جوابشو می دم یا می گم بسه دیگه منو عصبی نکن
ب نظرم بهتره این جوری

شوهر من از این مدل حرف زدن بدش نمیاد
اون فقط دوست داره من بشینم پیشش با هم حرف بزنیم فیلم ببینیم و قول داده پنجشنبه عصر بریم سینما دو تایییییی



شاید اشتباه باشه همه عمرمون برای بچه ها تلف بشه نظر شوهرم ک اینه
اول خودمون بعد بچه ها
واقعن درسته خوب
چون اونا حالا با ما هستن وقتی بزرگتر بشن هر کدوم ی راهی ی طرفی
باز ما دوتا می مونیم

ب شوهرم پیشنهاد فیلم فروشنده را دادم اگه قسمت بشه بریم تماشا

واااای کارام زیاد و کم کم داره اعصابم خط خطی میشه

فعلن


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 19 آبان 1395
نظرات()   
   
شنبه 15 آبان 1395  09:02 ق.ظ

با توام ای رفته از دست هرکجا باشم غمت هست
کاش روز رفتن تو گریه چشمم را نمی بست
رفتیو دلتنگیم در خانه تنها ماند
بغض در وا شد تو رفتی غصه اینجا ماند
رفتی و هر گوشه ای زیباییت جا ماند
گریه ی من بی صدا ماند

بی تو فهمیدم عذاب دل بریدن را
از خودم از زندگی پا پس کشیدن را
معنی با دیگرانت شاد دیدن را
پس بده دنیای من را پس بده دنیای من را

دلخوشی هایم مرده بعد از تو ای شب غمگین مرا آزرده بعد از تو
آنچه با من بود بی تو ماندن بود
در خیابان های باران خورده بعد از تو
خواب رویا تو شوق فردا تو
از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو
جای دل کندن جان بخواه از من
من که میمیرم برای زندگی با تو


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 آبان 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 13 آبان 1395  09:37 ق.ظ

بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت

برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه با چشم های بارونی
منتظر می مونم ، تنها تو می دونی
خونه بی تو شده زندون خاطره
یاد تو می باره از پشت پنجره

ای تو بهار من ، ای تو دلدار من
بی تو خزون شده آخره کار من
طی شده عمر من پشت این پنجره
بغض ابر های دل ، ریخته تو هنجره

بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم
     ******دانلود آهنگ:http://s2.picofile.com/file/7173510963/Eilya_Monfared


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 آبان 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 9 آبان 1395  09:22 ق.ظ

سلام
امروز امتحان معرفی ب استاد دارم
اصن نمیدونم امتحان میگیره یا الکی
ولی کاش الکی باشه و نمره را بده خوب من این درسو درست نخوندم کلاساشو نرفتم
ترم قبل از تستی هاش نمره آوردم ولی تشریحی ب من نمره نداد و بهونه اش این بود ک بی ربط نوشتی
در صورتیکه اساتید گفته بودن ک اگه قسمت تشریحی چیزی ک بلدین بنویسین ما نمره میدیم و چون می نویسین دستمون باز هست برای نمره دادن
اما این استاد محترم گفتن ن نمیشه و حق بقیه دانشجوها ضایع میشه
بهش گفتم منم شرایطم خاص نمیتونم کلاسارو بیام و ......
نشد ک نشد و قرار شد معرفی ب استاد بگیرم
فقط کاش بهم نمره بده تا از این وضعیت کاریم خلاص بشم
آمین یا رب العالمین

ی کم از حال و هوای دو تا پست قبل فاصله میگیرم و می پردازم ب فانتزیام

*جمعه بساط آماده کردن ترشی توی خونه من پهن شد و هنوز ادامه داره
هنوز نتونستم ی عکس دسته جمعی از ترشیهای آماده شده بگیرم هر موقع موفق شده ب یادگار یکیشو اینجا آپلود می کنم
اما دیشب از لیته ها ی کم آوردم سر شام ک بسی ترش و تند بود ولی چسبید و البته شام هم کباب شامی بود

**دیشب هم برای دل خودم شمع درست کردم و صبحی از خواب بیدار شدم روشنش کردم و کلی حالمو خوب کرد


رابطه با همسری فلن خوبه

از هفته قبل دو سه روز باهاش حرف نزدم
البته خودش اون شب گفت باهات قهر میکنم
اما قهرش یک روز بیشتر دووم نیاورد
ولی باهاش سرسنگین بودم تا آخر هفته و......

الان نصف و نیمه خوبیم
زیاد باهاش حرف نمیزنم ک دعوامون بشه و اعصابم بریزه ب هم
شاید همین روش خوب باشه
 من راه خودمو برم اونم راه خودشو
و فقط باید دعا کنم ک بهم نخوریم و دوباره روز از نو روزی از نو

من دوست داشتم شوهرم با من همدل و همزبون بود
ی چیزایی برای من خیلی مهمه و ارزشه واقعا
اونم همینطور
مثلا همین رابطه ... براش خیلی مهمه و ارزشه  ، از روی تکلیف انجامش نمیده و اقعا میخواد حالش عاااالی بشه
منم بهش میگم قبلش باید حالم روحیم خوب باشه تا بتونم ی رابطه خوبی داشته باشیم
وقتی روحیه من خرابه اعصابم درگیره نمیتونم

روشش اینه ک قبلش باج میده  و من از همین متنفرم و میگم چرا نباید کار اصولی حل بشه و نیاز نباشه ب این باج الکی و ب نظر من خر کردن طرف
و من فقط نقش بازی کنم و الکی ادا در بیارم

خلاصه این کل ماجرای بین روابط ماست
هر کدوممن ب روش خودمون کارمونو پیش میبریم و اگه این مشکل حل بشه مابقی هیچه
شاید دلیل اصلیش اینه ک یکدل نیستیم و چرا یکدل نیستیم واقعااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اشکال کار کجاست؟؟؟؟




تا بعد
بااای


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 9 آبان 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  11:24 ق.ظ

سلام
روز بخیر
روز پاییزی بخیر
بالاخره دیروز پاییز خودشو ب ما هم نشون داد
ی نم بارون و هوای سرد ک من حدود ساعت سه بعدازظهر ک داشتم میرفتم ب سمت خونه
از شدت باد سردم شد و دیشب هم دخترم ی کم حالت سرماخوردگی داشت ک خداراشکر در نطفه خفه شد و سرما نخورد

پریروز ک پست قبل را نوشتم همکارام توی کارگاه شخصیت شناسی بودن و من هم ارباب رجوع داشتم هم اینکه حوصله همکار بغل دستیمو نداشتم
خلاصه برگشتم محل کارم و اون پست را گذاشتم
با دلی پر اندوه رفتم خونه  و یادم نیست چی شد و چی خوردم
فقط یادم عصرش آخرین قسمت سریال آسپرین را دیدم  ک معما همچنان ادامه دارد و نصف و نیمه فصل اولو تموم کردن

دیروز توی مدرسه پسرم جلسه بود برای مادرای کلاس اول ک موفق شدم برم جلسه
معلمش بچه هارا خیلی دوست داره و می گفت بچه های کلاس اول خیلی پاکن
تو هر جمله اش می گفت بچه ها خوبن و بهتر میشن
امیرعلی خطش زیاد جالب نبود البته نظر من اینه
ی چیز دیگه هم ک هست این آقا معلم ب بچه ها تکلیف شب نمیگه
ک ب پیشنهاد ی مادرا و حمایت ما بقی قرار شد حتما تکلیف بده ب چه ها ک هم تو خونه زیادی بیکار نباشن و دستشون راه بیفته اصطلاحا
ک خوشبختانه دیروز دیدیم س خط بهشون تکلیف داده
در کل جلسه امیدوار کننده ای بود 

هنگام برگشت از مدرسه پسرم ی سری رفتم هدیه سرا و برای خودم ی جا شمعی خریدم و شمع وارمر و اسانس عطر اپن
برای دخترم هم از لوازم آرایشی ، تل و گل سر خریدم
از شیرینی فروشی هم شیرینی و شکلات مخصوص خودمو

خلاصه اومدم اداره و کار بود ک تلنبار شده بود و تا ساعت سه دستم بند بود

حدود سه و نیم خسته رسیدم خونه ک طبق معمول با استقبال بچه هام  روبرو  شدم
 از شیرینی ها بهشون دادم و آبگوشت شب قبل را گذاشتم گرم بشه و ناهار خوردیم و بعدش هم فیلم سایه روشن را دیدم

سراغ همسرم هم نرفتم ک طبق معمول تو اتاق مشغول خوندن درس برای امتحان وکالتش بود

کم کم خودش اومد تو حال نماز خوند و با بچه ها بازی کرد و سر ب سرم میذاشت
واقعیتش اینه ک من اصلن حوصله اشو  ندارم  و حتی بهش گفتم اگه تو صد سال هم توی این خونه نباشی من ی نفر حتی ب خودم اجازه نمیدم بهت زنگ بزنم

واقعا چرا اینجوری شده زندگی من؟؟؟ علتشو خودمم نمیدونم

ی روز ی دوستای مجردم میگفت ما مجردا تو زندگیمون سردر گمیم ولی شما متاهلها تکلیفتون مشخصه
آخه ب چ قیمتی ب قیمت تباه شدن زندگی چند نفر

خلاصه دیشب ب اصرار همسر رفتیم خیابون و برای شام کباب خریدیم بیشتر ب خاطر دخترم ک حالش خوب نبود

بعدش هم ب اصرار همسر ....
ک سر حقوق من و اینکه حقوق برای من نمیمونه پس حق ماهیانه من چی میشه دعوامون شد و اشکام سرازیر شد و .... زجر کشیدن من ب علت بی میلی

همسرم بعضی چیزهارا نمیفهمه و نمیخواد بفهمه
فکر میکنه من پول پس انداز دارم در صورتیکه دریغ از ی ریال متاسفانه

دیشب از خدا خواستم منو از این باتلاق بی پولی نجات بده و از خواستم اگه صلاح میدونه شر این مردو از زندگیم کم کنه
خودم باشم با این دو تا بچه
ن ناله باشه و ن تحقیر و ن ......
دیشب خیلی غصه خوردم و اشک ریختم و الان با چشمای پف کرده نشستم پشت میزم
تا ببینیم از خدا چی میاد

البته این را هم در نظر دارم ک شاید من زیاده خواه یا ناشکرم ولی بعضی وقتا واقعا نمیشه
چرا جای شکر خیلی چیزا باقی هست
من راضیم ب مصلحت خداوند و واقعا بهش ایمان و اعتقاد دارم و فقط از خودش میخوام هر چی ک باشه

می خوام ی تصمیم کلی برای زندگیم بگیرم
ک کمتر غصه بخورم و سرم گرم باشه
کلن دنیای من ی دنیای فانتزی هست
عاشق زندگی کردن و خونه داری هستم
عاشق بچه هامم
دوستدارم تو زندگیم و کارم نظم باشه
سرکارم مرتب و منظم باشم

ولی خوب گاهی اوقات اون ته قلبم جای ی چیزایی خالیه
مخصوصا وقتی یاد گذشته ها میفتم و یا روابط عشاق را می بینم

من هیچوقت عشق را تجربه نکردم هیچوقت
ب خاطر همینم عشقو باور ندارم مخصوصن از طرف آقایون

برم دیگه
کلی کار مونده ک باید انجام بشه

خدایا توکل ب خودت منو رها نکن و محکم منو در آغوشت مادرانه ات بگیر و نوازشم کن تا آسوده باشم و بتونم ب زندگیم ادامه بدهم می دونم هوامو داری  خدایا شکرت ک هستی شکرررررررررررت خدا جووووووووونم


تا بعد





  • آخرین ویرایش:دوشنبه 3 آبان 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  09:51 ق.ظ

خط میکشم رو دیوار، همیشه روزی یک بار

تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار

ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی

دنیات شده شبیه سلول انفرادی

تا چشم رو هم میذاری میبینی عمر تموم شد

بین چهار تا دیوار وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده

همین روزا میبینی که فرصتی نمونده



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 1 آبان 1395  02:34 ب.ظ

سلام

روز بخیر

 

امروز می خوام در مورد شخصیت و زندگی خودم  بنویسم

من کلن ادم درون گرایی هستم، کم پیش میاد خیلی راحت با کسی صمیمی بشم ، اگه حسم ب طرف خوب باشه صمیمی میشم و گرنه دوری می کنم و اصطلاحا گارد می گیرم در مقابلش

اوایل ازدواجم همه اتفاقات روزمره را با همسرم در میون میذاشتم  چون دوستش داشتم و اعتماد بهش داشتم  کم کم ب علت تفاوت فرهنگی با هم بحثمون میشد و دلخوری پیش میومد

کم کم یاد گرفتم کمتر صوبت کنم و بیشتر عمل کنم

چون فرزند اول هستم شخصیتم مستقل هست  و زیاد متکی ب کسی هم نیستم و رفتار همسرم باعث شد از هم دور بشیم از نظر فکری و رفتاری

کم کم همه کاراهای خونه و خودمو انجام میدادم و چون شاغل بودم کمتر مشکل برام پیش میومد

گذشت و بعد از دو تا فرزند و ازدواج خواهرانم و مشاهده رفتار خواهرانم با شوهرانشون

تازه شوهرم فهمیده ک چ اتفاق وحشتناکی برای زندگیمون افتاده و بیشتر بحث الانمون در این مورده که دائم ب من می گه تو همه چیزو نمیگی و در واقع مخفی کاری می کنی

و من حرفشو قبول دارم ولی نمیتونم مث سابق باشم و وقتی بحث بالا بگیره بهش می گم چیزی ک خودت خواستی و الکی ی جر و بحث بیخودی شروع میشه و .... اخرش اشک من در میاد و هیچ فایده ای هم نداره

دیگه شوهرم سعی می کنه همه چیز خونه را در اختیار بگیره از خرید نون تا لباس

و درواقع من الان دارم بار مسئولیت سنگینمو زمین میذارم و استراحت می کنم و ....

ولی چ سود

اوقات جوانی اون شکلی گذشت تو تنهایی تنهایی تنهایی

 چند وقت پیش شوهرم میگفت بچه ها را بذار خونه بابات تا با هم بریم مسافرت دو نفره

منم بدم اومد از حرفش و گفتم بدون بچه ها لقمه از گلوم پایی نمیره

وقتش ک بود این خبرا نبود حالا ن وقتش هست و ن حوصله من

ناچار پناه بردم ب بچه هام و با علم ب اینکه بچه ها موندنی نیستن و مهمونن باید کم کم برن سر خونه و زندگیشون

الان ک دارم اینا رو مینویسم دلم از غصه داره می ترکه

ولی چ سود عمر گذشت و بیهوده هم گذشت

از شخصیتم داشتم میگفتم

من متولد فروردینم و واقعا عشق همه زندگیه افراد متولد این ماهه

ینی زندگی بدون عشق پوچ و بی هدفه ک متاسفانه از چیزی ک متنفر بودم ب سرم اومد

شوهرم قبل ازدواجش عاشق شخص دیگه ای بوده ک خوب ب هم نرسیدن

منم ازوقتی این قضیه بهم ثابت شد و طرفو شناختم قید عشق و عاشقی را زدم ز بیخ

و پناه بردم ب تنهایی و بچه ها و کار و سرگرمیهایی ک وقتمو تلف کنن.....

زورکی نمیشه کسیو دوست داشت واقعا نمیشه

من اول عاشق همسرم بودم و لی بعد این ماجراازش متنفرم ب شدت و نمیتونم ببخشمش ک چرا با من این کارو کرد کاش نمیذاشت من بفهمم

والان هم فکرمیکنم این حس دو طرفس هرچند گاهی اوقات همسرم طفره میره ولی حس ی زن دروغ نمیگه و واقعا بهم ثابت شده

چ میشه کرد

حالا تصور کنید من چ زندگی دارم

وقتی از سر کار میرم خونه بچه ها میان ب استقبالم و لاغیر

ب شوهرم ن سلامی و ن علیکی

ن الان و ن هیچ وقت دیگه

اصلن دوست ندارم ببینمش و بپرسم کجا بودی چ خبر ک عرض شد این رابطه دوسویه هست

فقط ارتباط جنسی هست ک اونم از طرف همسرمه و من بیمیل مطلق

بگذریم

تا حالا این حرفارو ن ب کسی گفتم و ن جایی نوشتم

 

 

برای امروز بسه دیگه

تو محل کارم هستم و کم کم اشکام میاد پایین


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 28 مهر 1395  12:14 ب.ظ

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 28 مهر 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 26 مهر 1395  12:40 ب.ظ

سلام
من دوباره اومدم بنویسم

* امروز دارم وب گردی یا همون وبلاگ گردی می کنم
دوستان قدیمم را دوباره چک می کنم
سراغی ازشون میگیرم
بابت بعضیا خوشحال و بعضیا دیگه ناراحت می شم

دوباره موقع اذان ظهره ک دارم می نویسم
می گن موقع اذان دعا مستجاب می شه
خدایا خداوندا توی این دنیای بزرگ همه ماها جز خود تو  هیچ کسی را نداریم
همه وسیله هستن
ک این وسیله ها گاه باعث شادمانی و گاه باعث نگرانی ما می شوند
فقط خودت و توکل ب خودت
توکلت علی حی الذی لایموت......

**دیروز ک طبق معمول سر کار بودم
بالاخره موفق شدم زیرنویس ب فیلم اضافه کنم و ذخیره بشه

اما وقتی بردم تو خونه و تو لب تاپ بازش کردم نمیشد
ورژن kmp لب تاب نسبت به pc اداره پایین بود ک این ورژنو دانلود کردمو ظهر ببینم ج می ده یا ن

بگذریم
دیروز حدود ساعت سه رسید خونه البته پیاده رفتم ک دیر شد
نزدیکای خونه بودم ک شوهری زنگید ک کجایی و دیر شد نیومدی و بیام دنبالت ک گفتم ن نزدیک خونه ام

رسیدم خونه با استقبال هر روز ه امیرعلی و نسترن مواجه شدم  ناهار و چایی

از چند روز قبل قرار بود یک شنبه بریم بازار خرید

ک دیگه کارامون انجام دادیم و رفتم بازار حدود ساعت 5 و نیم تقریبا بعد از اذان
سهم امیر علی  کاپشن و شلوار جین
سهم من کفش و حوله حمام
سهم شوهر کفش ، حوله حمام و انگشتر شرف الشمس نقره
سهم نسترن فقط ی عینک آفتابی البته می خواستیم براش ی تیکه طلا بخریم ک دیر شد
سهم شکم
بستنی برای همه مون، آب هویج بستنی برای نسترن و ذرت مکزیکی برای امیرعلی
 و گردو بادام و تخمه و لواشک برای مصرف خانگیییییییییی
چی شد

ساعت نه و نیم خسته و کوفته برگشتیم خونه
شام خورده  و سریع خوابیدیم

امسال هنوز موفق نشدم ترشی درست کنم
بادمجون ریزها را هنوز ندیدم ک بخرم دیروزم هر چی چشم انداختم نبود ک نبود

امروز شوهری خونه نیست ک نسترن بره خونه پس قراره بیاد پیش من
اگه زود بیاد با هم بریم ی سری تو خیابون
ی مغازه ها قرار بود بیاره ببینم آورده یا نه

من برم دیگه

فلن


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 26 مهر 1395
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :11  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
هاست لینوکس