تبلیغات
یادداشت های یك زن متاهل، كارمند
یکشنبه 14 آذر 1395  11:29 ق.ظ

سلام
ظهر پاییزیتون بخیرپ
چقدر اخر هفته خوب بود
پر بارون
سر شب خیابون بودیم
مردم شهر یا تو تراس بودن یا دم در حیاط ایستاده بودن ب تماشای بارون این رحمت الاهی
ولی کلییییی حاااال کردیما
هوا تمیز شد و سوز سرما هم کمتر
خدایا شکرت خوبه ک هستی

حوصله انجام کارامو ندارم ن تو اداره ن تو خونه
ی همکارام یکسال جاش تغییذ پیدا کرده و کاملن خودشو گم کرده و فک میکنه شده از سران مذاکره کننده!!!!!@@
اه اه اه
دائم تعریف الکی و الکی خودشو تحویل گرفتن
هیچ حوصله اشو ندارم

ی همکارای دیگه م ک ی مدتی هم اتاق من بود
باز یکنواخت رفتار میکنه ب نظرم این مدلی بهتره تا اینکه دیگرانو عذاب بدی و خودتو از چشم بندازی

محیط کار هم یکنواخت شده
کاش پست منم درست می شد  واز اداره میرفتم
دو تا از همکارام بعد از یکسال دوندگی پستشون درست شد
منم همینو آرزو دارم ک کارم درست بشه و ی سروسامونی ب زندگیم ب خودم ب خونم ب بچه هام بدم
خدایا خواهش میکنم منو تنها نذار و فقط از خودت میخوام کمکم کن

شبها سرگرم بافتنی بافتن هست
برای بچه هام شال و کلاه بافتم و برای خودمم اشارپ دارم میبافم
اگه این اشارپ بافته بشه خیلی خوشگل می شه خودمم میخوام روش سنگ کارکنم  چ شووووووووود

رایطه با همسری نسبتا خوبه عادیه
حوصله فک کردن ب گذشته ها نقصها و ... ندارم
کم کم دارم ب صبور بودن عادت می کنم
واقعن چیه غصه الکی خوردن و بعدش بیمار شدن و گوشه خونه افتادن
تا جوونیم باید از زندگیمون لذت ببریم
من موقع دلتنگیام سرمو ب چیزایی ک دوستشون دارم گرم میکنم

بعد بافتنی میخوام برم سراغ شماره دوزی و ایشالا ی سرو ساموی ب خونه و زندگیم بدم

بگذریم
خدایا شکرت هزارباااار شکرت
من کاملن بهت اعتماد دارم منو رها نکن
آمیییییین


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 14 آذر 1395
نظرات()   
   
چهارشنبه 3 آذر 1395  08:37 ق.ظ


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 3 آذر 1395  08:37 ق.ظ



پس از تو نمونم برای خدا       تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سنگین ز شاخه ی غم    گل هستی ام را بچین و برو

که هستم من اون تک درختی   که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش    ز خشم طبیعت شکسته
ندونستم این را به عالم    نمی مونه عشقت برایم
که هستم من اون تک درختی    که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش   ز خشم طبیعت شکسته

ندونستم ای بی خبر ز دلم   که بی اعتباره وفای تو هم
که هستم من اون تک درختی   که در کام طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش   ز خشم طبیعت شکسته

تو اکنون ز عشقم گریزونی    غمم را ز چشمم نمی خونی
ازین غم چه حالم ، نمی دونی



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 19 آبان 1395  08:45 ق.ظ

سلام
صبح پاییزی بخیر و شادی
هوا چندروزی هشت سرد شده
من که گرمایی هستم سردم شده

امروز میل ب کار ندارم کلی هم کار دارم ایششششششششش
دوست داشتم خونه بودم و کارای خونه را انجام میدادم
راستش می خوام ب خاطر گلدونام تغییر دکوراسیون بدم
کاش امروز بعداز ظهر بتونم این کارو انجامش بدم

ی مقداری هم خرید دارم ک بی ارتباط با این تغییرات نیست

سعی کردم رفتارمو با همسرم هم تغییر بدم
البته سعی کردم بهتر بشم
وقتی ازش دلخور میشم قهرم زیادی طول می کشید و بد باهاش حرف میزدم و برخورد می کردم
اما حالا سعی می کنم ادامه پیدا نکنه

ینی قبلن بیشتر سکوت و در نتیجه بیشتر قهر و اعصاب خوردی
اما الان همونموقع جوابشو می دم یا می گم بسه دیگه منو عصبی نکن
ب نظرم بهتره این جوری

شوهر من از این مدل حرف زدن بدش نمیاد
اون فقط دوست داره من بشینم پیشش با هم حرف بزنیم فیلم ببینیم و قول داده پنجشنبه عصر بریم سینما دو تایییییی



شاید اشتباه باشه همه عمرمون برای بچه ها تلف بشه نظر شوهرم ک اینه
اول خودمون بعد بچه ها
واقعن درسته خوب
چون اونا حالا با ما هستن وقتی بزرگتر بشن هر کدوم ی راهی ی طرفی
باز ما دوتا می مونیم

ب شوهرم پیشنهاد فیلم فروشنده را دادم اگه قسمت بشه بریم تماشا

واااای کارام زیاد و کم کم داره اعصابم خط خطی میشه

فعلن


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 19 آبان 1395
نظرات()   
   
شنبه 15 آبان 1395  08:02 ق.ظ

با توام ای رفته از دست هرکجا باشم غمت هست
کاش روز رفتن تو گریه چشمم را نمی بست
رفتیو دلتنگیم در خانه تنها ماند
بغض در وا شد تو رفتی غصه اینجا ماند
رفتی و هر گوشه ای زیباییت جا ماند
گریه ی من بی صدا ماند

بی تو فهمیدم عذاب دل بریدن را
از خودم از زندگی پا پس کشیدن را
معنی با دیگرانت شاد دیدن را
پس بده دنیای من را پس بده دنیای من را

دلخوشی هایم مرده بعد از تو ای شب غمگین مرا آزرده بعد از تو
آنچه با من بود بی تو ماندن بود
در خیابان های باران خورده بعد از تو
خواب رویا تو شوق فردا تو
از جهان تنها تو رو می خواهم اما تو
جای دل کندن جان بخواه از من
من که میمیرم برای زندگی با تو


  • آخرین ویرایش:شنبه 15 آبان 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 13 آبان 1395  08:37 ق.ظ

بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت

برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

من پشت شیشه با چشم های بارونی
منتظر می مونم ، تنها تو می دونی
خونه بی تو شده زندون خاطره
یاد تو می باره از پشت پنجره

ای تو بهار من ، ای تو دلدار من
بی تو خزون شده آخره کار من
طی شده عمر من پشت این پنجره
بغض ابر های دل ، ریخته تو هنجره

بارون می زنه روی گونه هام
می باره روی شونه هام بارون
وای از این گذر دورون

بارون میاره برام یادت رو
گرمیه خاطراتت رو بارون
وای از این گذر دورون

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم

صد تا بهار گذشت
هی روزگار گذشت
شب های تار گذشت
صبح غم بار گذشت
اما این قلب من لحظه ای از تو یار نگذشت
برف سفید دیدیم
ماه و خورشید دیدیم
لرزش بید دیدیم
موی سپید دیدیم
اما از میوه ی باغچه ی عاشقی نچیدیم
     ******دانلود آهنگ:http://s2.picofile.com/file/7173510963/Eilya_Monfared


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 13 آبان 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 9 آبان 1395  08:22 ق.ظ

سلام
امروز امتحان معرفی ب استاد دارم
اصن نمیدونم امتحان میگیره یا الکی
ولی کاش الکی باشه و نمره را بده خوب من این درسو درست نخوندم کلاساشو نرفتم
ترم قبل از تستی هاش نمره آوردم ولی تشریحی ب من نمره نداد و بهونه اش این بود ک بی ربط نوشتی
در صورتیکه اساتید گفته بودن ک اگه قسمت تشریحی چیزی ک بلدین بنویسین ما نمره میدیم و چون می نویسین دستمون باز هست برای نمره دادن
اما این استاد محترم گفتن ن نمیشه و حق بقیه دانشجوها ضایع میشه
بهش گفتم منم شرایطم خاص نمیتونم کلاسارو بیام و ......
نشد ک نشد و قرار شد معرفی ب استاد بگیرم
فقط کاش بهم نمره بده تا از این وضعیت کاریم خلاص بشم
آمین یا رب العالمین

ی کم از حال و هوای دو تا پست قبل فاصله میگیرم و می پردازم ب فانتزیام

*جمعه بساط آماده کردن ترشی توی خونه من پهن شد و هنوز ادامه داره
هنوز نتونستم ی عکس دسته جمعی از ترشیهای آماده شده بگیرم هر موقع موفق شده ب یادگار یکیشو اینجا آپلود می کنم
اما دیشب از لیته ها ی کم آوردم سر شام ک بسی ترش و تند بود ولی چسبید و البته شام هم کباب شامی بود

**دیشب هم برای دل خودم شمع درست کردم و صبحی از خواب بیدار شدم روشنش کردم و کلی حالمو خوب کرد


رابطه با همسری فلن خوبه

از هفته قبل دو سه روز باهاش حرف نزدم
البته خودش اون شب گفت باهات قهر میکنم
اما قهرش یک روز بیشتر دووم نیاورد
ولی باهاش سرسنگین بودم تا آخر هفته و......

الان نصف و نیمه خوبیم
زیاد باهاش حرف نمیزنم ک دعوامون بشه و اعصابم بریزه ب هم
شاید همین روش خوب باشه
 من راه خودمو برم اونم راه خودشو
و فقط باید دعا کنم ک بهم نخوریم و دوباره روز از نو روزی از نو

من دوست داشتم شوهرم با من همدل و همزبون بود
ی چیزایی برای من خیلی مهمه و ارزشه واقعا
اونم همینطور
مثلا همین رابطه ... براش خیلی مهمه و ارزشه  ، از روی تکلیف انجامش نمیده و اقعا میخواد حالش عاااالی بشه
منم بهش میگم قبلش باید حالم روحیم خوب باشه تا بتونم ی رابطه خوبی داشته باشیم
وقتی روحیه من خرابه اعصابم درگیره نمیتونم

روشش اینه ک قبلش باج میده  و من از همین متنفرم و میگم چرا نباید کار اصولی حل بشه و نیاز نباشه ب این باج الکی و ب نظر من خر کردن طرف
و من فقط نقش بازی کنم و الکی ادا در بیارم

خلاصه این کل ماجرای بین روابط ماست
هر کدوممن ب روش خودمون کارمونو پیش میبریم و اگه این مشکل حل بشه مابقی هیچه
شاید دلیل اصلیش اینه ک یکدل نیستیم و چرا یکدل نیستیم واقعااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اشکال کار کجاست؟؟؟؟




تا بعد
بااای


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 9 آبان 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  10:24 ق.ظ

سلام
روز بخیر
روز پاییزی بخیر
بالاخره دیروز پاییز خودشو ب ما هم نشون داد
ی نم بارون و هوای سرد ک من حدود ساعت سه بعدازظهر ک داشتم میرفتم ب سمت خونه
از شدت باد سردم شد و دیشب هم دخترم ی کم حالت سرماخوردگی داشت ک خداراشکر در نطفه خفه شد و سرما نخورد

پریروز ک پست قبل را نوشتم همکارام توی کارگاه شخصیت شناسی بودن و من هم ارباب رجوع داشتم هم اینکه حوصله همکار بغل دستیمو نداشتم
خلاصه برگشتم محل کارم و اون پست را گذاشتم
با دلی پر اندوه رفتم خونه  و یادم نیست چی شد و چی خوردم
فقط یادم عصرش آخرین قسمت سریال آسپرین را دیدم  ک معما همچنان ادامه دارد و نصف و نیمه فصل اولو تموم کردن

دیروز توی مدرسه پسرم جلسه بود برای مادرای کلاس اول ک موفق شدم برم جلسه
معلمش بچه هارا خیلی دوست داره و می گفت بچه های کلاس اول خیلی پاکن
تو هر جمله اش می گفت بچه ها خوبن و بهتر میشن
امیرعلی خطش زیاد جالب نبود البته نظر من اینه
ی چیز دیگه هم ک هست این آقا معلم ب بچه ها تکلیف شب نمیگه
ک ب پیشنهاد ی مادرا و حمایت ما بقی قرار شد حتما تکلیف بده ب چه ها ک هم تو خونه زیادی بیکار نباشن و دستشون راه بیفته اصطلاحا
ک خوشبختانه دیروز دیدیم س خط بهشون تکلیف داده
در کل جلسه امیدوار کننده ای بود 

هنگام برگشت از مدرسه پسرم ی سری رفتم هدیه سرا و برای خودم ی جا شمعی خریدم و شمع وارمر و اسانس عطر اپن
برای دخترم هم از لوازم آرایشی ، تل و گل سر خریدم
از شیرینی فروشی هم شیرینی و شکلات مخصوص خودمو

خلاصه اومدم اداره و کار بود ک تلنبار شده بود و تا ساعت سه دستم بند بود

حدود سه و نیم خسته رسیدم خونه ک طبق معمول با استقبال بچه هام  روبرو  شدم
 از شیرینی ها بهشون دادم و آبگوشت شب قبل را گذاشتم گرم بشه و ناهار خوردیم و بعدش هم فیلم سایه روشن را دیدم

سراغ همسرم هم نرفتم ک طبق معمول تو اتاق مشغول خوندن درس برای امتحان وکالتش بود

کم کم خودش اومد تو حال نماز خوند و با بچه ها بازی کرد و سر ب سرم میذاشت
واقعیتش اینه ک من اصلن حوصله اشو  ندارم  و حتی بهش گفتم اگه تو صد سال هم توی این خونه نباشی من ی نفر حتی ب خودم اجازه نمیدم بهت زنگ بزنم

واقعا چرا اینجوری شده زندگی من؟؟؟ علتشو خودمم نمیدونم

ی روز ی دوستای مجردم میگفت ما مجردا تو زندگیمون سردر گمیم ولی شما متاهلها تکلیفتون مشخصه
آخه ب چ قیمتی ب قیمت تباه شدن زندگی چند نفر

خلاصه دیشب ب اصرار همسر رفتیم خیابون و برای شام کباب خریدیم بیشتر ب خاطر دخترم ک حالش خوب نبود

بعدش هم ب اصرار همسر ....
ک سر حقوق من و اینکه حقوق برای من نمیمونه پس حق ماهیانه من چی میشه دعوامون شد و اشکام سرازیر شد و .... زجر کشیدن من ب علت بی میلی

همسرم بعضی چیزهارا نمیفهمه و نمیخواد بفهمه
فکر میکنه من پول پس انداز دارم در صورتیکه دریغ از ی ریال متاسفانه

دیشب از خدا خواستم منو از این باتلاق بی پولی نجات بده و از خواستم اگه صلاح میدونه شر این مردو از زندگیم کم کنه
خودم باشم با این دو تا بچه
ن ناله باشه و ن تحقیر و ن ......
دیشب خیلی غصه خوردم و اشک ریختم و الان با چشمای پف کرده نشستم پشت میزم
تا ببینیم از خدا چی میاد

البته این را هم در نظر دارم ک شاید من زیاده خواه یا ناشکرم ولی بعضی وقتا واقعا نمیشه
چرا جای شکر خیلی چیزا باقی هست
من راضیم ب مصلحت خداوند و واقعا بهش ایمان و اعتقاد دارم و فقط از خودش میخوام هر چی ک باشه

می خوام ی تصمیم کلی برای زندگیم بگیرم
ک کمتر غصه بخورم و سرم گرم باشه
کلن دنیای من ی دنیای فانتزی هست
عاشق زندگی کردن و خونه داری هستم
عاشق بچه هامم
دوستدارم تو زندگیم و کارم نظم باشه
سرکارم مرتب و منظم باشم

ولی خوب گاهی اوقات اون ته قلبم جای ی چیزایی خالیه
مخصوصا وقتی یاد گذشته ها میفتم و یا روابط عشاق را می بینم

من هیچوقت عشق را تجربه نکردم هیچوقت
ب خاطر همینم عشقو باور ندارم مخصوصن از طرف آقایون

برم دیگه
کلی کار مونده ک باید انجام بشه

خدایا توکل ب خودت منو رها نکن و محکم منو در آغوشت مادرانه ات بگیر و نوازشم کن تا آسوده باشم و بتونم ب زندگیم ادامه بدهم می دونم هوامو داری  خدایا شکرت ک هستی شکرررررررررررت خدا جووووووووونم


تا بعد





  • آخرین ویرایش:دوشنبه 3 آبان 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 3 آبان 1395  08:51 ق.ظ

خط میکشم رو دیوار، همیشه روزی یک بار

تو هم شبیه من باش حسابتو نگه دار

ببین که چند تا قرنه تن به اسیری دادی

دنیات شده شبیه سلول انفرادی

تا چشم رو هم میذاری میبینی عمر تموم شد

بین چهار تا دیوار وجود تو حروم شد

چوب خط این اسیری دیواراتو پوشونده

همین روزا میبینی که فرصتی نمونده



  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 1 آبان 1395  01:34 ب.ظ

سلام

روز بخیر

 

امروز می خوام در مورد شخصیت و زندگی خودم  بنویسم

من کلن ادم درون گرایی هستم، کم پیش میاد خیلی راحت با کسی صمیمی بشم ، اگه حسم ب طرف خوب باشه صمیمی میشم و گرنه دوری می کنم و اصطلاحا گارد می گیرم در مقابلش

اوایل ازدواجم همه اتفاقات روزمره را با همسرم در میون میذاشتم  چون دوستش داشتم و اعتماد بهش داشتم  کم کم ب علت تفاوت فرهنگی با هم بحثمون میشد و دلخوری پیش میومد

کم کم یاد گرفتم کمتر صوبت کنم و بیشتر عمل کنم

چون فرزند اول هستم شخصیتم مستقل هست  و زیاد متکی ب کسی هم نیستم و رفتار همسرم باعث شد از هم دور بشیم از نظر فکری و رفتاری

کم کم همه کاراهای خونه و خودمو انجام میدادم و چون شاغل بودم کمتر مشکل برام پیش میومد

گذشت و بعد از دو تا فرزند و ازدواج خواهرانم و مشاهده رفتار خواهرانم با شوهرانشون

تازه شوهرم فهمیده ک چ اتفاق وحشتناکی برای زندگیمون افتاده و بیشتر بحث الانمون در این مورده که دائم ب من می گه تو همه چیزو نمیگی و در واقع مخفی کاری می کنی

و من حرفشو قبول دارم ولی نمیتونم مث سابق باشم و وقتی بحث بالا بگیره بهش می گم چیزی ک خودت خواستی و الکی ی جر و بحث بیخودی شروع میشه و .... اخرش اشک من در میاد و هیچ فایده ای هم نداره

دیگه شوهرم سعی می کنه همه چیز خونه را در اختیار بگیره از خرید نون تا لباس

و درواقع من الان دارم بار مسئولیت سنگینمو زمین میذارم و استراحت می کنم و ....

ولی چ سود

اوقات جوانی اون شکلی گذشت تو تنهایی تنهایی تنهایی

 چند وقت پیش شوهرم میگفت بچه ها را بذار خونه بابات تا با هم بریم مسافرت دو نفره

منم بدم اومد از حرفش و گفتم بدون بچه ها لقمه از گلوم پایی نمیره

وقتش ک بود این خبرا نبود حالا ن وقتش هست و ن حوصله من

ناچار پناه بردم ب بچه هام و با علم ب اینکه بچه ها موندنی نیستن و مهمونن باید کم کم برن سر خونه و زندگیشون

الان ک دارم اینا رو مینویسم دلم از غصه داره می ترکه

ولی چ سود عمر گذشت و بیهوده هم گذشت

از شخصیتم داشتم میگفتم

من متولد فروردینم و واقعا عشق همه زندگیه افراد متولد این ماهه

ینی زندگی بدون عشق پوچ و بی هدفه ک متاسفانه از چیزی ک متنفر بودم ب سرم اومد

شوهرم قبل ازدواجش عاشق شخص دیگه ای بوده ک خوب ب هم نرسیدن

منم ازوقتی این قضیه بهم ثابت شد و طرفو شناختم قید عشق و عاشقی را زدم ز بیخ

و پناه بردم ب تنهایی و بچه ها و کار و سرگرمیهایی ک وقتمو تلف کنن.....

زورکی نمیشه کسیو دوست داشت واقعا نمیشه

من اول عاشق همسرم بودم و لی بعد این ماجراازش متنفرم ب شدت و نمیتونم ببخشمش ک چرا با من این کارو کرد کاش نمیذاشت من بفهمم

والان هم فکرمیکنم این حس دو طرفس هرچند گاهی اوقات همسرم طفره میره ولی حس ی زن دروغ نمیگه و واقعا بهم ثابت شده

چ میشه کرد

حالا تصور کنید من چ زندگی دارم

وقتی از سر کار میرم خونه بچه ها میان ب استقبالم و لاغیر

ب شوهرم ن سلامی و ن علیکی

ن الان و ن هیچ وقت دیگه

اصلن دوست ندارم ببینمش و بپرسم کجا بودی چ خبر ک عرض شد این رابطه دوسویه هست

فقط ارتباط جنسی هست ک اونم از طرف همسرمه و من بیمیل مطلق

بگذریم

تا حالا این حرفارو ن ب کسی گفتم و ن جایی نوشتم

 

 

برای امروز بسه دیگه

تو محل کارم هستم و کم کم اشکام میاد پایین


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
چهارشنبه 28 مهر 1395  11:14 ق.ظ

رفیق من سنگ صبور غمهام
به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمیفهمه چه حالی دارم
چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونمو دلزده از لیلیا
خیلی دلم گرفته از خیلیا

نمونده از جوونیام نشونی
پیر شدم پیر تو ای جوونی

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگر بیای همونجوری که بودی
کم میارن حسودا از حسودی

صدای سازم همه جا پر شده
هر کی شنیده از خودش بیخوده

اما خودم پر شدم از گلایه
هیچی ازم نمونده جز یه سایه

سایه ای که خالی از عشقو امید
همیشه محتاجه به نور خورشید

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست
موندی و راه چاره نیست

اگرچه هیچکس نیومد سری به تنهاییت نزد
اما تو کوه درد باش طاقت بیار و مرد باش

تنهای بی سنگ صبور
خونه ی سرد و سوت و کور

توی شبات ستاره نیست موندی و راه چاره نیست


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 28 مهر 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 26 مهر 1395  11:40 ق.ظ

سلام
من دوباره اومدم بنویسم

* امروز دارم وب گردی یا همون وبلاگ گردی می کنم
دوستان قدیمم را دوباره چک می کنم
سراغی ازشون میگیرم
بابت بعضیا خوشحال و بعضیا دیگه ناراحت می شم

دوباره موقع اذان ظهره ک دارم می نویسم
می گن موقع اذان دعا مستجاب می شه
خدایا خداوندا توی این دنیای بزرگ همه ماها جز خود تو  هیچ کسی را نداریم
همه وسیله هستن
ک این وسیله ها گاه باعث شادمانی و گاه باعث نگرانی ما می شوند
فقط خودت و توکل ب خودت
توکلت علی حی الذی لایموت......

**دیروز ک طبق معمول سر کار بودم
بالاخره موفق شدم زیرنویس ب فیلم اضافه کنم و ذخیره بشه

اما وقتی بردم تو خونه و تو لب تاپ بازش کردم نمیشد
ورژن kmp لب تاب نسبت به pc اداره پایین بود ک این ورژنو دانلود کردمو ظهر ببینم ج می ده یا ن

بگذریم
دیروز حدود ساعت سه رسید خونه البته پیاده رفتم ک دیر شد
نزدیکای خونه بودم ک شوهری زنگید ک کجایی و دیر شد نیومدی و بیام دنبالت ک گفتم ن نزدیک خونه ام

رسیدم خونه با استقبال هر روز ه امیرعلی و نسترن مواجه شدم  ناهار و چایی

از چند روز قبل قرار بود یک شنبه بریم بازار خرید

ک دیگه کارامون انجام دادیم و رفتم بازار حدود ساعت 5 و نیم تقریبا بعد از اذان
سهم امیر علی  کاپشن و شلوار جین
سهم من کفش و حوله حمام
سهم شوهر کفش ، حوله حمام و انگشتر شرف الشمس نقره
سهم نسترن فقط ی عینک آفتابی البته می خواستیم براش ی تیکه طلا بخریم ک دیر شد
سهم شکم
بستنی برای همه مون، آب هویج بستنی برای نسترن و ذرت مکزیکی برای امیرعلی
 و گردو بادام و تخمه و لواشک برای مصرف خانگیییییییییی
چی شد

ساعت نه و نیم خسته و کوفته برگشتیم خونه
شام خورده  و سریع خوابیدیم

امسال هنوز موفق نشدم ترشی درست کنم
بادمجون ریزها را هنوز ندیدم ک بخرم دیروزم هر چی چشم انداختم نبود ک نبود

امروز شوهری خونه نیست ک نسترن بره خونه پس قراره بیاد پیش من
اگه زود بیاد با هم بریم ی سری تو خیابون
ی مغازه ها قرار بود بیاره ببینم آورده یا نه

من برم دیگه

فلن


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 26 مهر 1395
نظرات()   
   
یکشنبه 25 مهر 1395  09:43 ق.ظ

سلام
هم دیروز می خواستم بنویسم و هم امروز ولی حسش نیست
حالا شروع می کنم و مینویسم
تا ببینم ب کجا می رسیم

* پنج شنبه ک سرکار بودم ، تقریبا آخر وقت بودش ک رفتم خیابون
ما بقی وسایل کلاس هنر امیر علی را گرفتم + ماژیک برای نسترن و ی دفترنقاشی برای امیر علی  و همین دفتر شب تو خونه غوغا ب پا کرد ک نسترن می گفت چرا برای من نخریدی و گریه هاااااااا
ی سری هم رفتم پلاسکو و خرت و پرت برای آشپزخانه خریدم البته رنگی رنگی
این روزا رنگی رنگی مد شده و در صورتیکه قبلنها سعی می کردم ست باشن و حالا برعکس
ی سری هم ب لوازم آرایشی رفتم و برای خودم مام و ریمل خریدم و ی ژل موی کتیرا برای موهای همه همون مخصوصا بچه ها
برگشتن هم برای خودم و بچه ها چندتا دونه رولت خامه ای خریدم و کاکائو

 برگشتم سرکار و ادامه کار و تحمل سرو صدای دلر ک از طبقه بالا میومد و صدا به صدا نمیرسید
دیگه ساعت یک و نیم شد و جمع و جور کردیم و با همکارم تاختیم به سمت خانه

ناهار از نذری های روز قبل داشتیم و ک من ترجیح دادم قورمه سبزی و برنجشو گرم کنم و خوردم و دراز کشیدم

ساعت تقریبا 4 بود ک بچه ها و شوهری صدام میکردن ک بلند شو بریم خیابون
بالاجبار از خواب بیدار شدم و رفتیم بیرون
اول زیارت اهل قبور برای پدر و مادر شوهرم و بعدش هم مادر خودم
ی سری هم خونه بابام زدیم ک دوتا خواهر آخریا بودن و داشتم شام ، کباب شامی آماده می کردن
منم با انگور از خودم پذیرایی کردم و سریع برگشتیم چون ماشین خراب بود و ممکن بود تو را بمونیم

برگشتنی ی سری هم رفتیم هایپر
ی سری خرت و پرت خریدیم برای خونه  و برگشتیم تو شهر ی مقدار هم میوه خردیم

ماشین دم مغازه میوه فروشی خاموش شد  و ......
ی کم هلش دادیم تا شانسمون ب شیب رسیدیم و ماشین روشن شد
دیگه الفرار ب سمت خونه

شام هم تن ماهی و لوبیا و قارچ خوردیم و ی کم جمع جور کرده و لالا

**جمعه حدود ساعت نه و نیم بیدار شدم و چایی گذاشتم و ناشتایی با بچه ها خوردیم

بچه ها و خودم حمام کردیم و لباس شستم و برای ناهار جوجه گذاشتم و بعد ناهار ظهر جمعه قلیون بلوبری چاق کردم برای خودم
ک طبق معمول چون تو اتاق بودم و فضای باز نبود حالم بد شد و ی کم دراز کشیدم تا بهتر شدم

برای شام تصمیم داشتیم فسنجون درست کنیم ک خوب گردو کم داشتیم
پسر خواهرشوهرم برامون خرید و آورد و ما هم برای شام دعوتشو گرفتیم

ک خداراشکر هم خوب جا افتاد و خوشمزززززه شده بود
بعد از رفتن پسرخواهر شوهر  جمع و جور کردیم و لالا

***صبح شنبه ساعت شش و نیم ب زور از خواب بیدار شدم و سماور روشن کردم و اتو کشیدن لباس بچه ها
خلاصه تا آماده شدن چایی ، اتو کشیدن فرم بچه ها و مقنعه خودم انجام شد

ناشتایی خوردیم و پیش ب سوی مدرسه ، محل کار و پیش دبستانی

دیروز هم سرکار بودم و ظهر رفتم ی پالت برای امیر علی خریدم و ی دفتر نقاشی برای نسترن و دو تا نون بربری

دو نیم خسته و کوفته رسیدم خونه ، از شام شب قبل فقط خورش فسنجون مونده بود و برنج نبود
دیگه خورش را برای خودم و شوهری گرم کردم و برای نسترن ی تخم مرغ تو روغن پختم و پسری هم شنبه ها چون کلاس فوق برنامه داره ناهار بهشون میدن

بعد ناهار ی کم دراز کشیدم
ساعت 5 یهو از خواب بیدار شدم دیدم شوهری رفته سر کار و بچه ها تی وی برنامه کودک می بینن

ی کم جمع و جور کردم و گوشت گذاشتم بیرون ک چرخش کنم برای ماکارونی

شوهری حدود ساعت هشت بود اومد خونه با چندتا نون بربری و ی دفتر نقاشی برای نسترن و دو تا کتاب رنگ آمیزی و قصه و سی دی
ن ب وقتی ک این دختر دفتر نقاشی نداشت نه ب حالا ک دوتا دوتا داره
 چایی و شام خوردیم و تی وی و مابقی کارهای خونه

حدود ساعت ده ی دوش گرفتم و قسمت اول معمای شاه را دیدم و آخراش دیگه خواب خواب بودم

تو خواب هم چندبار از سرما بیدار شدم ولی حالشو نداشتم پتو کلفتتر و بهتر بیارم برای خودم

****صبح هم حدود شش و نیم بیدار شدم چای گذاشتم و طبق معمول هر روز صبح


و الانم ک داره صدای موذن و التماس دعای خیر
 تا بعد
بااااای


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 25 مهر 1395
نظرات()   
   
پنجشنبه 22 مهر 1395  08:13 ق.ظ

سلام صبح آخرین روز هفته - پنجشنبه من
عزاداریاتون قبول حق ایشالا

عارضم ب حضورتون ک از شنبه چیز زیادی یادم نمونده جز اینکه رفتم بانک کارای ضمانتو انجام دادم و حسابمم آزاد کردم و رفتم پلاسکو
دو تا گلدون خریدم و خرت و پرت رنگی رنگی

عصرشم خونه را تی کشیدم و تر تمیز شامو یادم نیست چی پختم

یک شنبه اداره بودم ...
دوشنبه هم ک اومدم اداره و ظهر با خواهر کوچیکه رفتی بیرون برای کار اداری و برگشتیم اداره
از شدت گرسنگی ب خواهرک پول دادم بره فلافل بگیره همین ک رفت بخره همکارم نذری آورد
دیگه با ساندویج و نذری گرسنگی خواهری برطرف شد البته ی کم از نذری برداشت و بقیه را بردم خونه برای اهل خانه ک آنها هم مستفیض بشن

عصر ک شوهری رفت سرکار منم ساندویچم خوردم و فیلم پایان خدمتو دیدم و بعدشم ب شوهری زنگیدم ک بریم خونه بابام ک اجازه داد
مغرب خونه بابام بودیم دوتا خواهرام بودن و داداشم
دیگه شب حلوا نذری پختیم و بردیم حسینیه البته رنگ حلول جالب نشد
شام هیات آبگوشت بود  ک خوردیم و برای شوهری هم آوردیم

روز تاسوعا خونه بودیم تا ظهر بعدش رفتیم هیات و زیارت اهل قبور

شب خونه بودیم و همسری نبود و من مجددا فیلم ساعتها را دیدم

صبح عاشورا ناشتایی خوردیم و دوباره رفتیم هیات و ناهار
دوجا رفتیم ناهار خوردیم
اول قیمه و بعد سبزی ک البته سبزی را آوردیم خونه برای شب

دیشب هم ی سر رفتیم خیابون ک هیات شام غریبون بود و حدود ده و نیم خونه بودیم و جمع و جور و دیدن مختار و لالا

صبح هم بالاجبار اومدیم اداره

صبح رسیدم اداره صبحانه خوردم و الانم پشت میزم می باشم

فرصت بشه ی سر برم خرید
هم پلاسکو و هم سوپری و لوازم التحریر فروشی
ایشالا

تا بعد فعلن باااااااای


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 22 مهر 1395
نظرات()   
   
شنبه 17 مهر 1395  09:01 ق.ظ

سلام صبح شنبه من
امروز را تقریبا خوب شروع کردم
هرچند صبح حدود ساعت شش و چهل دقیقه از خواب پریدم که معمولا ساعت روی ساعت شش تنظیم شده و گوشی هرچی آلارم میزده من مست خواب بودم
البته گوشی بالاسرم نبوده و پتو را تا کجا کشیده بودم سرم
ولی خداراشکر ب خیر گذشت و پسری ک سرویسش زودتر از دختری میاد ب موقع رسید بره مدرسه
بعدش خودم افتادم ب راه و دود ساعت هشت هم دختری

اداره فعلن خبری نیست امروز باید برم خیابون ی نامه هست ک باید پست بشه و برم بانک بابت ضمانت پسر همکارم ایشششششششش

از پنج شنبه ک بنویسم
از اداره ک رفتم خونه ناهار خوردم و ی کم جمع و جور کرده و حدود دوساعت لالا
بعد از خواب بلال کبابی خوردم و شوهری اومد خونه ک بریم اهل قبور و .......

برگشتیم خونه شوهری با بچه ها رفتن دنبال گوسفند برای قربونی کردن جلوی نوه خواهر شوهرم و من تنها موندم خونه و فیلم کفشهایم کو؟ را دیدم

حدود ساعت هشت بود ک شوهری با گوشت کبابی و جگر  همراه سایر مخلفات ساخت کباب خانگی و دستور داد هاااای ضعیفه گوشت و جگرارو کباب  کن
البته اینجوری نگفتا ولی خداشاهده اصلن کمک نکرد تو آماده کردنش بهونه کرد ک خسته ام و خریدم تو بپز و خودم از خورد کردن جگر تا آماده کردن ذغال پای کار بودم تا کباب آماده بشه و اماده شد و میل نموده و سریال وفا را دیده و مست خواب  و حدود ساعت نه و نیم همگی خوابیدم و صبح جمعه سرحال بیدار شدیم

البته من شب قبلش با خواهر کوچیکه هماهنگ کردم ک بابام بیاد خونه ما ولی صبح جمعه همانطور ک منتظر بابا بودم گوشیمو چک کردم و دیدم خواهر پیام داده بابا نمیاد شاید اون خواهرم بیاد پیشش ک عصبانی شدم و زنگیدم بهش ک چراااا؟؟؟

ب شوهری گفتم بابام نمیاد ما باید بریم و نزدیکای ظهر حدود ساعت یازده و نیم رفتیم خونه بابام ک تنها بود و داشت ناهارشو میخورد

ما موندیم پیشش و شوهری رفت نماز جمعه و .....

خواهر دومیه هم بعد ما رسید خونه بابا ک از سوگواره علی اصغر بر گشته بود
ی کمی با دخترش بازی کردیمو و رفتیم سراغ ناهار
پلو عدس با مرغ و الباقی جگرهای شب قبل پختیم و میل فرمودیم

عصرش هم شوهری اومد دنبالمون ک ناهار نخورده بود ناهار براش کشیدم خورد و بعد ی کم با دخترخواهرم بازی کرد و وقتی میخواستیم بیایم برای خونه دخترچی بازی درآورد و  نق نی زد ک شوهری گفت ببریم ی چرخی تو خیابون بزنیم تا آروم بشه

حدود ساعت پنج خونه بودیم ک شوهری مارو گذاشت و رفت پیش شوهر خواهرش

منم مشغول پختن شام  و بچه ها رو فرستادم حمام و خودم ی دوش گرفتم
لباسهای امروز مونو اتو کشیدم و شام خوردیم و لالا

 

امروز بعداز ظهر بم بقیه فیلم ساعتها رو ببینم

عاشق این ریتم فیلمهام

عالین

ی روز ی زن دیشب حین پختن شام حدود یک ساعتشو دیدم

 

ی مقدار پول تو حسابم هست ک مسدوده هرچند وامم تموم شده و لی نمیدونم چرا هنوز مسدوده یادم باشه حالا ک میرم بانک برم سروقتش و آزادش کنم

و کم کم برم سروقت بساط ترشی تا دیر نشده

 

راستی دیشب ماسک عسل و آبلیمو زدم ب صورتم حس خوبی ازش داشتم

ممنون آشتی جونم

 

ی مقدار بذر ریحون کاشته ام هنوز اونجوری ک می خوام نشده چراااا؟؟؟ آخه

چندتایی گیاه هم گذاشته ام تو آب ریشه بزنه بذارم تو خاک ک گلدونشو ندارم ببینم میتونم امروز بخرم یا نه؟؟؟


برم سروقت کارام


در پناه حق

فعلن بااااای


  • آخرین ویرایش:شنبه 17 مهر 1395
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :11  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...  
هاست لینوکس